تبليغاتX
فرصتی برای نوشتن...
ترانه High Hopes کاری از گروه پینک فلوید است که در آلبوم Division Bell در سال 1994 منتشر شد.
گروه انگلیسی پینک فلوید (Pink Floyd) که به طور حتم یکی از بزرگترین (و شاید بزرگترین) گروههای تاریخ موسیقی راک به شمار می‌رود در سال 1965 -  پس از ظهور موسیقی راک در اوایل دهه شصت در انگلستان که Animals ،Beatles و Rolling Stones از بنیانگذاران آن بودند - در لندن شکل گرفت. 

پایه گذار اصلی گروه سید برت بود که با همکاری راجر واترز، ریچارد رایت، نیک میسن و باب کلوز گروه را تشکیل داد. سید برت با وجود استعدادهای فراوان، به علت مصرف داروهای روان‌گردان دچار مشکلات روحی شد و در سال 1968 گروه را ترک کرد و جای خود را به دیوید گیلمور داد. برت بیشتر عمر خود را در انزوا گذراند و در سال 2006 درگذشت. اما چهار عضو باقی مانده گروه شامل واترز (گیتار بیس)، گیلمور (گیتار)، رایت (پیانو و کیبورد) و میسن (درام) در دوران طلایی گروه، شماری از بهترین آثار تاریخ موسیقی راک را خلق کردند، آثاری که شاید بیش از هر چیز حاصل همکاری دو نابغه موسیقی یعنی واترز و گیلمور بود. در سال 1985 راجر واترز گروه را ترک کرد که علت اصلی آن اختلاف با دیوید گیلمور بود. البته بعد از واترز، گیلمور گروه را رهبری کرد و دو آلبوم دیگر منتشر کردند که آخرین آن همین Division Bell است. از آن موقع تا کنون گروه به طور پراکنده کنسرتهایی ارائه داده است. در سال 2008 ریچارد رایت نوازنده کیبورد گروه درگذشت.

 ترانه High Hopes که آهنگساز، خواننده و شاعر آن دیوید گیلمور است، یکی از زیباترین و مشهور ترین ترانه های پینک فلوید به شمار می‌رود. شعر زیبای آن حکایت روزگار خوش جوانی است، در دنیایی پر از جاذبه ها و شگفتی ها. حکایت عمری که می گذرد و جاه طلبی های انسان که به هر روز او را بیشتر درگیر می کند و پای او را به زمین می‌بندد. داستان عمری است که به سر می رسد در حالی که انسان هنوز غرق در آرزوهای خود است. توصیه می کنم به معنی شعر توجه کنید و البته به تکنوازی دیوید گیلمور در آخر آهنگ که مثل کارهای دیگر او خیره کننده است. باز هم از پینک فلوید خواهم نوشت... 

Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun

Along the Long Road and on down the Causeway
Do they still meet there by the Cut

There was a ragged band that followed in our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay

The grass was greener, The light was brighter
With friends surrounded, The nights of wonder

Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide

At a higher altitude with flag unfurled
We reached the dizzy heights of that dreamed of world

Encumbered forever by desire and ambition
There's a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we've been so many times

The grass was greener, The light was brighter
The taste was sweeter, The nights of wonder
With friends surrounded, The dawn mist glowing
The water flowing, The endless river
Forever and ever…

* گروه آلمانی Gregorian در سال 2003 اجرایی جدیدی از این ترانه ارائه داده که شنیدنش خالی از لطف نیست.

دانلود ترانه High Hopes از پینک فلوید
دانلود ترانه High Hopes از گرگوریان

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:15  توسط محمد  | 

چند روز قبل "درباره الی" را دیدم و باید بگویم خیلی به دلم نشست. بعد از مدتها فیلمی بر پرده سینمای ایران دیدم که تقریباً از هر نظر قابل ستایش بود و مسلماً نام این فیلم در میان بهترین‌های سینمای ایران باقی خواهد ماند.

 فیلم ماجرای سفر سه زوج جوان (امیر (مانی حقیقی) و سپیده (گلشیفته فراهانی)، پیمان (پيمان معادي) و شهره (مريلا زارعي)، منوچهر (احمد مهران‌فر) و نازى (رعنا آزادى‌ور)) به همراه احمد (شهاب حسینی) -که به تازگی از خارج برگشته و از همسرش جدا شده-  به شمال کشور است. در این سفر دختری به نام الی (ترانه علیدوستی) -مربی مهدکودک فرزند سپیده-  به اصرار سپیده با آنها همسفر شده که هدف سپیده، آشنا کردن الی با احمد است. پس از مستقر شدن در ویلایی نزدیک ساحل، آرش -فرزند پیمان و شهره- در آب می‌افتد که با تکاپوی بقیه، نجات پیدا می‌کند ولی گروه متوجه می‌شود که الی گم شده است. مشخص نیست که او  برای نجات پسرک خود را در آب انداخته یا همانطور که قبلاً هم اصرار کرده بود به تهران برگشته و یا حتی خودکشی کرده است. تلاش برای یافتن الی به جایی نمی‌رسد و گروه در مواجهه با پلیس متوجه می‌شوند که حتی نام الی را هم نمی‌دانند. آنها کم کم پی می‌برند که الی و مهمتر از آن سپیده همه حقایق را نگفته‌اند. الی نامزد داشته ولی اصلاً علاقه‌ای به او نداشته و می‌خواسته از او جدا شود و سپیده این موضوع مهم را حتی از احمد هم پنهان کرده است. بین اعضای گروه کشمکش در می‌گیرد و هر یک برای نجات از مهلکه دیگری را متهم می‌کنند. در این میان نامزد الی، علیرضا (صابر ابر) هم وارد داستان می‌شود. سرانجام سپیده نیز متقاعد می‌شود که برای منفعت جمع دروغ بگوید و در پاسخ علیرضا که می‌پرسد آیا الی به او گفته که نامزد داشته، نه می‌گوید. سرانجام، سرنوشت الی که تا کنون برای تماشاگر مشخص نبود، با پیدا کردن جسدش مشخص می‌شود و علیرضا که به کلی سرخورده شده، حتی تمایلی برای خبر دادن به خانواده الی ندارد.

 درباره الی روایت زندگی و روابط انسانهایی از طبقه متوسط اجتماع است، شخصیتهایی که حتی کارگردان به طور دقیق مشخص نمی‌کند چه نسبتی با هم دارند. در عوض فرهادی هوشمندانه از پرداختن به کوچکترین جزئیات غافل نشده و آنچنان نماهایی گرفته و آنچنان شخصیت‌هایی خلق کرده که بیننده تصور می‌کند رفتار و روابط کاراکترهای فیلم می‌تواند گوشه هایی از شخصیت خود او در مواجهه با مشکلات باشد. از همان ابتدای داستان، الی خود را جدای از این جمع می‌پندارد و قصد رفتن دارد. صحنه بادبازک بازی او با آن کلوزآپ‌های فوق‌العاده، گویی خبر از بازی شوم سرنوشت می‌‌دهد. این آخرین باری است که الی را می‌بینیم و این نما آرامش ظاهری داستان را (که به اعتقاد شخصی تا حدی هم طولانی شده بود)، به هم می‌زند. به دنبال صدای جیغ و داد کودکان و به خصوص صحنه گریه معصومانه کوچکترین بچه که می‌خواهد به بقیه بفهماند که آرش در آب افتاده، صحنه تلاش برای گرفتن او از آب آغاز می‌‌شود، با آن فیلمبرداری استثنایی که بیننده را برای چند دقیقه در دلهره عجیبی قرار می‌دهد. و بعد از نجات پسرک است که همه متوجه گم شدن الی می‌شوند. از اینجا به بعد است که فرهادی کنکاش عمیق خود در رفتار و خصوصیات درونی انسانها را به نمایش می‌گذارد که یکی از وجوه اصلی برتری فیلم است. همه شخصیتها برای رهایی از مهلکه عصبی می‌شوند، پرخاش می‌کنند، دروغ می‌گویند و انگشت اتهام را متوجه دیگری می‌کنند و در این راه حتی فراموش می‌کنند که احتمالاً الی برای نجات فرزند خودشان در آب رفته است. آنها حتی به بچه ها یاد می‌دهند که دروغ بگویند. سرانجام با حضور علیرضا که به موضوع پی برده و فقط برایش مهم است بداند که آیا الی نامزد داشتن خود را به سپیده گفته یا نه، منفعت جمع را ترجیح می‌دهند و سپیده نیز متقاعد می‌شود که دروغ بگوید. دروغی که به سرخوردگی علیرضا و احتمالاً تباهی زندگی آینده او منجر خواهد شد. فرهادی که تا اینجا با ایجاد ابهام در سرنوشت الی تماشاگر را به دنبال خود کشیده و البته به تفکر بیشتر وادار کرده، با نشان دادن جسد او که از آب گرفته شده، به این موضوع خاتمه می‌دهد. در نمای پایانی فیلم که اعضای گروه در حال بیرون آوردن اتومبیلی از ماسه ها هستند، تلاش آنها برای فراموشی واقعیت و گام برداشتن در راه پر پیچ و خم زندگی را تداعی می‌کند.

بدون شک فرهادی در ساختن فضای فیلمش از فیلم "ماجرا" ساخته میکل آنجلو آنتونیونی الهام گرفته است. این تاثیر به قدری است که بیننده‌ای که قبلاً ماجرا را دیده باشد، بی‌شک به یاد آن می‌افتد. در فیلم ماجرا چند زوج جوان سوار بر قایقی تفریحی به جزیره‌ای سفر می‌کنند. در این میان یکی از دختران به طرز مرموزی گم می‌شود و تلاش برای یافتنش به جایی نمی‌رسد. در آنجا هم اعضای گروه نمی‌دانند که او رفته یا غرق شده یا خودکشی کرده است. البته فرهادی تا اینجای ماجرا را الگوی خود قرار داده و ادامه فیلمش در مسیری کاملاً متقاوت قرار می‌گیرد، به‌طوری‌که به هیچ وجه فیلم او تقلیدی از آنتونیونی به حساب نمی‌آید. در ادامه فیلم ماجرا، نامزد دختر گمشده، با دوست او که در آن جمع است، رابطه عاشقانه‌ای برقرار می‌کند و اصلاً سرنوشت دختر به طور عمدی در فیلم فراموش می‌شود. فیلم ماجرا اولین فیلم از سه گانه معروف آنتونیونی (ماجرا، شب و کسوف) است که جزو شاهکارهای تاریخ سینماست و در موقعی مناسب حتماً در مورد آن خواهم نوشت.

از نکات جالب فیلم، نبود بازیگر یا بازیگرانی به عنوان نقش اول است. تمام شخصیتهای فیلم (به جز الی که اتفاقاً وجه تسمیه فیلم است) تقریباً به اندازه مساوی نقش دارند. کارگردان شخصیت پردازی فوق العاده‌ای انجام داده و همه بازیگران از عهده نقششان بر‌آمده‌اند، به طوری که بر خلاف اکثر فیلمها، نمی‌توان گفت که حتی یک بازیگر بد بازی کرده است و حتی بازی کودکان خردسال فیلم نیز جالب توجه به نظر می‌رسد. از حضور کوتاه ولی تاثیرگذار ترانه علیدوستی در نقش الی با همان بازی معصومانه همیشگی‌اش و بازی فوق العاده شهاب حسینی -که در هر فیلم بهتر از فیلم قبلی بازی می‌کند- و بازی گلشیفته فراهانی -که شاید نقش کلیدی‌تری نسبت به بقیه داشته باشد-  گرفته تا بازی مریلا زارعی، صابر ابر، احمد مهران‌فر و رعنا آزادى‌ور. نکته جالب بازی مناسب پیمان معادی –که اصولاً فیلمنامه نویس است- و از آن مهم‌تر بازی استثنایی یار همیشگی فرهادی، مانی حقیقی که او هم از کارگردانان آینده‌دار سینمای ماست می‌باشد. (مانی حقیقی و اصغر فرهادی فیلمنامه چهارشنبه‌سوری و کنعان را به اتفاق هم نوشتند که اولی را فرهادی و دومی را حقیقی کارگردانی کرد که هر دو از بهترین فیلمهای سالهای اخیر هستند.)

 از نکات دیگر فیلم نداشتن موسیقی متن است و جالب اینجاست که در پایان فیلم که موسیقی تیتراژ پخش می‌شود، بیننده به یاد این موضوع می‌افتد، گویی صداها و صحنه های فیلم به منزله موسیقی عمل کرده و اصلاً احتیاجی به اضافه کردن آهنگی نبوده است. موسیقی تیتراژ پایانی " آهنگی برای الی" نام دارد و ظاهراً در جایی فرهادی گفته است که در بین تعدادی قطعه، این را پسندیده و بعداً فهمیده که نام آن آهنگی برای الی است.

 در "دریاره الی" کارگردان شعار نمی‌دهد، فقط روایت می‌کند و قضاوت را به بیننده واگذار می‌کند. در کنار فیلمهایی که می‌بینیم و در بعضی از آنها فقط به خاطر داستان و پیام فیلم مجذوبشان می‌شویم، درباره الی فیلمی است که علاوه بر این موضوع از لحاظ سینمایی قابل ستایش است و به تعبیر شخصی تماشاگر برای دو ساعت جلوه‌هایی از سینمای ناب را نظاره می‌کند. درباره الی برنده جایزه بهترین کارگردانی از جشنواره برلین و جشنواره فیلم فجر شد. فرهادی تا کنون چهار فیلم ساخته، چهار فیلمی که همگی خوب بودند و البته هر کدام از قبلی بهتر. مسلماً هم اکنون او یکی از بهترین کارگردانان سینمای ایران است و در آینده از او بیشتر  هم خواهیم شنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 20:18  توسط محمد  | 

در بازار موسیقی امروز کشورمون که کارهای ارزشمند کمتر به بازار عرضه میشه، انتشار آلبوم جدید استاد محمدرضا شجریان خبر خوبیه برای دوستداران موسیقی اصیل ایرانی. بالاخره بعد از مدتها انتظار، آلبوم جدید شجریان که "آه باران" نام داره به بازار اومد. توصیه من اینه که این آلبوم رو حتماً تهیه کنید و گوش بدید. البته مسلماً از من انتظار ندارید که لینک دانلود اثری که تازه به بازار اومده و حاصل هنر و زحمت چندین هنرمنده رو اینجا براتون بذارم!

این آلبوم که در مایه دشتی و به یاد بزرگان شعر و موسیقی ایرانی ساخته شده، شامل 7 قطعه (4 قطعه ارکسترال) هست و تنظیم کلیه قطعات از مزدا انصاری هست. قطعه اول "مقدمه دشتی" ساخته مزدا انصاری، قطعه دوم ساز و آواز (با همراهی تار فرهنگ شریف و شعری از حافظ)، قطعه سوم بازسازی تصنیف قدیمی و  زیبای "نوای نی" (ساخته مرتضی محجوبی، شعر رهی معیری و صدای بنان)، قطعه چهارم چهارمضراب (با همراهی تار فرهنگ شریف (؟) و تنبک همایون شجریان)، قطعه پنجم بازسازی دیگر تصنیف قدیمی "دیدی ای مه" (ساخته حسین یاحقی، شعر رهی معیری و صدای بنان)، قطعه ششم ساز و آواز (با همراهی پیانوی فخری ملک پور و شعری از عطار) و سرانجام قطعه آخر، تصنیف آه باران، ساخته خود محمدرضا شجریان بر روی شعر زیبایی از فریدون مشیری هست. برای اطلاعات بیشتر در زمینه نوازندگان ارکستر به اینجا می‌تونید مراجعه کنید. ضمناً اجرای قدیمی دو تصنیف "نوای نی" و "دیدی ای مه" با صدای بنان رو در اینجا و اینجا براتون گذاشتم که می‌تونید با اجرای جدید شجریان مقایسه کنید.

به چند دلیل از این آلبوم خوشم میاد، اول اینکه کار استاد شجریان هست که شخصاً دلبستگی زیادی به ایشون داشته و دارم. دوم به آواز دشتی به خاطر اون حزن خاصی که توش هست علاقه خاصی دارم و ساعتهای زیادی از مواقع تنهاییم رو می‌تونه پر بکنه. سوم به خاطر بازسازی تصنیفهای قدیمی که در این آلبوم هست و چهارم به خاطر تنظیم خوب این آثار برای ارکستر. شخصاً کارهای ارکسترال رو خیلی دوست دارم. همون‌طور که می‌دونید فقط بعضی از آثار شجریان به صورت ارکسترال هست و اکثر این آثار در نظر شخصی من جزو بهترین کارهاش هست (مثل دود عود و جان عشاق). و سرانجام اینکه تصنیف آخری که ساخته خود استاد شجریان هست خیلی به دلم نشست.

خوشحالم که در زمینه موسیقی سنتی ایرانی بعد از مدتها، اثری جدید گوشم رو نوازش میده. شخصاً ممنونم از استاد شجریان.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:27  توسط محمد  | 

اعصابم به هم می‌ریزه از این همه تنزل سلیقه جامعه. از کجا بگم، از سریال های تلویزیون؟ شخصاً خیلی تلویزیون نمی‌بینم و شاید بشه گفت که به جز بعضی مجموعه‌های طنز، ده دوازده سالی باشه که هیچ سریال تلویزیونی رو تماشا نکردم. البته اصلاً اعتقاد ندارم که سریال تلویزیونی باید یه کار هنری باشه و ارزشش در حد سینما باشه. اتفاقاً باید یه کار سرگرم کننده و برای پر کردن وقت بیننده باشه ولی نه به هر قیمتی. تمام مجموعه‌های تلویزیونی شده یه سری کار نازل با یه مشت کلیشه ها و شعارهای تکراری و مزورانه. ولی اون چیزی که مهم‌تره اقبال مردم به سمت اونهاست. فقط یه مثال می‌زنم، یوزارسیف! شده همه فکر و ذکر مردم. ظاهراً که فقط من نمی بینم! فقط یه نگاه بهش بندازی، از فیلمنامه گرفته تا دیالوگها و انتخاب بازیگر و طراحی صحنه و لباس و بقیه چیزا، هیچ چیزش قابل تحمل نیست، ولی می‌بینید که با چه اشتیاقی دنبال می‌شه.

حالا این که تلویزیونه، سینما رو چی بگم. جایی مقاله‌ای ‌خوندم از یه منتقد سینما در مورد فیلم چارچنگولی که ازش به عنوان "اتفاق حيرت انگيزی به نام چارچنگولی" یاد کرده بود. نویسنده به نقاط متعدد ضعف و شوخی‌های سخیف فیلم اشاره داره و این‌که حتی کارگردان با صراحت گفته که ایده طنز دوقلوهای به هم چسبیده فیلم رو از ماجرای واقعی و تلخ لاله و لادن گرفته! به هر حال نویسنده اعتقاد داره که اقبال کم نظیر مردم به این فیلم و فیلمهایی نظیر شاخه گلی یرای عروس، بله برون و ... در سالهای اخیر این پندار رو تقویت می‌کنه که سالها بعد از دوران رواج فیلمفارسی، بار دیگه گرایش به این نوع فیلمسازی در حال برگشته. در حالی‌که در سالهای نه چندان دور، فیلمهای ارزشمندی مثل زیر پوست شهر، شوکران و سگ‌کشی در راس هرم فروش قرار داشت.

یه مثال دیگه، اخراجی‌ها! اخراجی‌های شماره یک رو که این توفیق(!) نصیبم شد که به دستم برسه، به زحمت تونستم تا آخرش ببینم. حالا به این موضوع کاری ندارم که فیلم ارزش هنری نداره، چرا که از چنین کارگردانی انتظار نمی‌ره که اثری با ارزش خلق کنه. ولی مساله اینه که شوخی‌ها و لودگی‌های فیلم نه تنها جالب نبود که آزار‌دهنده هم بود و اون نتیجه گیری آبکی داستان و بقیه ماجرا رو هم که خودتون می‌دونید. حالا این فیلم چه تاثیری روی مخاطب گذاشته که برای شماره دوی اون این طوری سر و دست میشکنن و این‌چنین فروشی می‌کنه، خدا می‌دونه.

خلاصه در این زمونه عشق مردم شده یه سری از این فیلمها که معمولاً ستاره‌هاش بازیگران مجموعه های طنز تلویزیونی هستند و یا یه سری فیلمهای عاشقانه بی‌محتوا، خوب طبیعیه که اکثر کارگردانها به این سمت کشیده بشن. حالا کسانی هم که بهترن، نمیخوان و یا نمی‌تونن فیلم مورد علاقه‌شون رو بسازن. (البته منظورم این نیست که اصلاً فیلم خوب ساخته نمی‌شه). اینه که کارگردانی مثل مهرجویی که شاهکارهایی در سینمای ما خلق کرده، فیلم ضعیف سنتوری رو می‌سازه که شاید حتی نشه بگی خیلی بهتر از اخراجی‌هاست و جالبه که باز مورد استقبال اکثر مردم قرار می‌گیره (علیرغم اکران نشدن). اینه که کار آخر بهرام بیضایی "وقتی همه خوابیم" بیشتر از اینکه کاری با ارزش از نظر سینمایی باشه، وسیله‌ای می‌شه برای درد دل کردن و گلایه از اوضاع فعلی سینما. 

و حالا سرم درد می‌گیره وقتی صف‌های طولانی مردم رو جلوی سینما برای دیدن "اخراجی‌های دو" می‌بینم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:12  توسط محمد  | 

با نزدیک شدن به نوروز و آغاز بهار، بد نیست که از چند قطعه موسیقی ایرانی مرتبط با بهار یادی کرده باشیم. سال گذشته در مورد تصنیف بهار دلکش در اینجا نوشتم و اما امسال:

1- آمد نوبهار
تصنیفی قدیمی ساخته شده در دهه بیست با آهنگی از مهدی خالدی، شعری از اسماعیل نواب صفا و صدای دلکش در دستگاه همایون (مایه بیات اصفهان). این آهنگ سالها موقع تحویل سال از رادیو پخش میشده.

دانلود آمد نوبهار

2- بهار دلنشین
از مشهورترین تصنیفهای ایرانی، ساخته شده در اواخر دهه سی، با آهنگی جاودانه از روح الله خالقی، شعری از بیژن ترقی و صدای بنان در بیات اصفهان.


3- باد بهاری
تصنیفی ساخته شده در دهه سی، با آهنگی از پرویز یاحقی، شعر بیژن ترقی و صدای داریوش رفیعی که فکر کنم باز هم در بیات اصفهان باشه.

دانلود باد بهاری

4- بوی باران
تصنیف مشهور بوی باران ساخته شده در سال 1378، با آهنگی از حسین یوسف زمانی، شعر زیبای فریدون مشیری و صدای محمدرضا شجریان در دستگاه چهارگاه.

دانلود بوی باران

5- کودکانه
ترانه ای زیبا با آهنگی از اسفندیار منفردزاده، شعری از شهیار قنبری و صدای فرهاد مهراد که اوایل دهه پنجاه ساخته شده و به نظر من یکی از زیباترین آثار موسیقی پاپ ایرانیه.

دانلود کودکانه


پی نوشت:
سال خوبی داشته باشید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:10  توسط محمد  | 

چند روزیه که دارم رمان “The Catcher in the Rye” رو به زبان اصلی می‌خونم. البته ترجمه کتاب یعنی "ناتور دشت" رو که خیلی هم در ایران معروفه، سالها پیش خوندم. باید بگم که با این وجود، خوندن مجدد داستان همچنان لذت بخشه و البته علاوه بر جذابیتهایی که قبلاً برام داشت، جذابیت شیوه نگارش (متن اصلی) رو هم باید اضافه کنم. 

رمان “The Catcher in the Rye” یا در فارسی "ناتور دشت" مشهورترین اثر نویسنده آمریکایی "جی دی سلینجر"  (J.D. Salinger) ، در سال 1951 منتشر شد. این رمان که اولین کتاب نویسنده هم است، یکی از مشهورترین و پرفروش‌ترین رمانهای قرن بیستم به حساب میاد و تقریباً به همه زبانهای مهم دنیا ترجمه شده.

سلینجر که بیشک یکی از تاثیرگذارترین نویسندگان قرن بیستمه، الان در آستانه نود سالگی به سر میبره. او شخصیتی بسیار گوشه گیر داشته و داره و الان هم سالهاست که کسی آن‌چنان خبری ازش نداره. او نویسنده کم کاریه و به غیر از یک سری نوشته های پراکنده، فقط چهار کتاب منتشر کرده که اولینش همین ناتور دشته. دومین کتاب او به اسم "Nine Stories" که در سال 1953 منتشر شد، شامل نه داستان کوتاهه که نویسنده در طی چند سال قبل نوشته. البته این کتاب در ایران به اسم " دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم" که اسم (البته تغییر یافته) یکی از داستانهای کتاب هست ترجمه و چاپ شده. کتاب سوم او به اسم " Franny and Zooey" (فرانی و زویی) در سال 1961 منتشر شد. شخصاً این رمان رو نخوندم ولی ظاهراً  فیلم پری داریوش مهرجویی اقتباسی آزاد از اونه. کتاب آخر سلینجر که در سال 1963 منتشر شد، به اسم " Raise High the Roof Beam, Carpenters and Seymour: An Introduction" شامل دو داستان به همین نامهاست. از این سال به بعد، رسماً کتابی از سلینجر منتشر نشده.

                            

ناتور دشت داستان نوجوانی شانزده ساله به اسم هولدن کالفیلد هست که حالا به نظر میاد در یک آسایشگاه روانی بستری شده و داستان زندگیش رو شرح میده. او که به علت نمرات پایین از مدرسه شبانه روزیش در پنسیلوانیا اخراج شده و باید به خونه‌اش برگرده، یکی دو روز رو در نیویورک پرسه میزنه تا نامه اخراجش به دست والدینش برسه و آبها از آسیاب بیفته. کل ماجرای داستان در همین مدت اتفاق میفته. با خوندن کتاب، خواننده تصویر کاملی از جامعه آمریکا در اواسط قرن بیستم و معضلاتش رو مشاهده می‌کنه. از اون مهم تر، سلینجر به بهترین شکل ممکن روحیات خاص، یاغی‌گری، از خود بیگانگی و البته آسیب پذیری یک نوجوان در سنین حساس بعد از بلوغ رو به تصویر می‌کشه. در حقیقت خواننده کتاب، همسفر قهرمان داستان یعنی هولدن کالفیلد می‌شه، سفری از نوجوانی به جوانی، سفری که با از دست دادن معصومیت و مواجهه با واقعیتهای زندگی همراهه. یاد ترانه Logical Song افتادم که قبلاً در موردش اینجا نوشتم، که اون هم در مورد از بین رفتن دنیای آرمانی کودک و از دست رفتن معصومیت او در دنیای پر از ناراستی‌هاست.

سلینجر در ناتور دشت، شخصیتی بسیار دوست‌داشتنی از هولدن کالفیلد خلق کرده و همین تاثیرگذاری داستان رو بیشتر می‌کنه. کالفیلد شخصیتیه عجیب و کاملاً حق به جانب، که همه چیز و همه کس به نظرش نادرست و مسخره است. هولدن در اواخر داستان (خطاب به خواهر کوچکش) می‌گه که همیشه در نظرش کودکانی رو تصور می‌کنه که در مزرعه گندم (Rye) در حال بازی هستند و او در لبه پرتگاه ایستاده و  هر کسی رو که به اون سمت بیاد و بخواد سقوط کنه می‌گیره(Catcher) . البته در پایان داستان به نظر می‌رسه که همین خواهر کوچک مانع سقوط خود هولدن از پرتگاه زندگی می‌شه. در حقیقت این وجه تسمیه داستانه، The Catcher in the Rye، البته کتاب در فارسی به ناتور دشت ترجمه شده که ناتور (ناطور) به معنای نگهبانه، در حقیقت نگهبان دشت.

استفاده از این کتاب در مدارس آمریکا سالها به علت محتوای اون (گرایش نوجوان به سمت مواد مخدر، الکل و مسائل جنسی) و همین طور بی‌پروایی نویسنده در استفاده کلمات عامیانه، ممنوع و یا همراه با سانسور بود، ولی ظاهراً الان جزء سرفصل درسی مدارس آمریکا به حساب میاد.

در سال 1961 کارگردان مشهور، الیا کازان از سلینجر اجازه خواست که اقتباسی از این رمان رو بر صحنه تاتر ببره، ولی سلینجر اجازه نداد و گفت من نگرانم که هولدن به این کار راضی نباشه! البته کلاً سلینجر رابطه خوبی با سینما نداشته و این به غیر از طبیعت گوشه گیر نویسنده، علت دیگه‌ای هم داره. در حقیقت معشوقه سلینجر در جوانی او رو رها و با چارلی چاپلین ازدواج کرد! حتی در ابتدای رمان ناتور دشت هم نویسنده به طور غیر مستقیم از زبان هولدن اشاره میکنه که اگه از یک چیز بدم بیاد، اون سینماست، هرگز حرفش رو به من نزن!

ناتور دشت چه به لحاظ محتوا و چه زبان، رمانی هست که ارزش خوندن داره. ترجمه موجود در بازار از محمد نجفیه که البته ترجمه خوبی هم هست. احتمال زیادی داره که شما هم این کتاب رو خونده باشید. به هر حال من خوندنش رو توصیه میکنم. البته اگه هم مثل من امکانش رو دارید، متن اصلی رو هم بخونید که مسلماً جالبتر از ترجمه کتابه.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 12:59  توسط محمد  | 

سلام به همه دوستان
خوب این وبلاگ ما هم یک ساله شد.

هنوز هم نمی‌دونم دقیقاً برای چی این وبلاگ رو درست کردم و هدفم از نوشتن توش چی بوده. به هر حال برام تجربه جالبی بود و خاطرات خوبی هم به‌جا گذاشت؛ در عین حال، چیزهای زیادی یاد گرفتم و دوستان خوبی هم پیدا کردم.

مثل اکثر وبلاگها، مطالب نوشته شده در این جا معمولاً  نظرات شخصی من بوده و خیلی هم کارشناسانه نیست، من نه کارشناس موسیقی هستم، نه سینما، نه ادبیات و  نه چیز دیگه. وقتی در مورد یک فیلم یا آهنگ یا موضوعی دیگه نوشتم، بیشتر منظورم این بوده که از اون اثر خوشم اومده و مطلب نوشته شده پیشنهادی هست برای دیدن یا شنیدن یا خوندن اون.

در طول این یک سال 36 بار نوشتم، یعنی تقریباً هر 10 روز یک بار. البته نمی تونم انکار کنم که به مرور زمان تنبل شدم، به طوری که 9 تا از این 36 پست توی ماه اول بود، ماههای بعدی شد 4 تا و کم کم 3 تا و اخیراً هم بین 1 و 2  پست در ماه! از لحاظ موضوعی هم، 12 پست در ارتباط با موسیقی خارجی، 9 پست سینما، 5 پست موسیقی ایرانی و 10 پست در مورد موضوعات دیگه بوده. هیچ وقت برای وبلاگ شمارشگر نگذاشتم (مگر برای یکی دو روز به صورت آزمایشی)، بنابراین دقیقاً نمی‌تونم بگم که کدوم موضوعات بیشتر مخاطب داشته، اما با توجه به نظرات خوانندگان تا حدودی میشه قضاوت کرد. البته این اواخر سعی کردم که نظرات بی‌ربط و تبلیغاتی رو پاک کنم.

در این مدت دوستان زیادی لطف کردند و به وبلاگم سر زدند و بعضی بیشتر لطف کردند و در مورد مطالبش نظر دادند. بعضی از دوستان قدیمی بودند و خیلی ها هم از دوستان جدید دنیای مجازی. از همه عزیزان که باعث دلگرمی من شدند ممنونم.

داشتم نظرات رو از اول تا به حال مرور می کردم، بعضی دوستان به طور دائم و برخی در مقاطعی نظراتی دادند. امین، علیرضا، سینا، مهدی، اون یکی مهدی، پت (محسن)، بامداد (پگاه)، مانی، پیام، مهرداد، مونا، آدم!، لیلی، سعید و ... از جمله کسانی بودند که در مورد موضوعاتی از این وبلاگ نظر دادند و یا لینک وبلاگ یا مطالبش رو در وبلاگشون قرار دادند. از همه متشکرم.

نمی دونم چرا، ولی دوست دارم این کار رو ادامه بدم؛ فعلاً که قصدم اینه. البته سعی خواهم کرد تنوع مطالب رو بیشتر کنم، مثلاً در مورد سینمای ایران، موسیقی سنتی، ادبیات ایران و جهان، نقاشی و موضوعات دیگه بیشتر بنویسم. به هر حال نظرات دوستان همواره راهگشای کار منه.

تقاضای من اینه که دوستان نظر کلی خودشون رو در مورد مطالب نوشته شده در این یک سال بنویسند. هر گونه انتقاد و پیشنهاد مسلماً باعث ارتقای کیفیت مطالب نوشته شده خواهد شد. باز هم ممنونم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:19  توسط محمد  | 

پس از ظهور سینمای موج نوی فرانسه در اواخر دهه پنجاه و شکوفایی آن در دهه شصت، موج دیگری از سینما در اروپا شکل گرفت که به سینمای نوین آلمان مشهور شد. دهه هفتاد دوران شکوفایی این سینماست، با آثاری به یاد ماندنی مانند "دوست آمریکایی" ویم وندرس، "ازدواج ماریا براون" راینر ورنر فاسبیندر و البته قبل از اینها شاهکار ورنر هرتسوگ یعنی "آگیره، خشم پروردگار".

"آگیره، خشم پروردگار" (Aguirre, Wrath of God) محصول 1972، ساخته کارگردان برجسته آلمانی ورنر هرتسوگ و به عبارتی بهترین فیلم کارنامه اوست. فیلم روایتی است از سفر گروهی اسپانیایی در قرن شانزدهم به جنگلهای آمریکای جنوبی در جستجوی شهر افسانه ای طلا یعنی الدورادو. در حقیقت فیلم برداشت آزاد هرتسوگ از تنها خاطرات به جای مانده از این سفر است؛ داستان جاه طلبی "دون لوپه دی آگیره" که پس از کشتن رهبر گروه و معرفی اشراف زاده ای ضعیف به عنوان پیشوا، عملاً خود رهبری گروه را به دست می گیرد و موجب کشته شدن تک تک افرادش می شود.

هرتسوگ که یک مستندساز قابل هم هست، در فیلمهای داستانی خود نیز علاقه اش به طبیعت را پنهان نمی کند. فیلم مانند اکثر کارهای کارگردان، دارای جلوه های تصویری فوق العاده است. در ابتدا بیان می شود که بومیان آمریکای جنوبی پس از تسخیر سرزمینشان به دست اسپانیایی ها، افسانه الدورادو را خلق کردند؛ سرزمینی پوشیده از طلا در سرچشمه های آمازون. سکانس ابتدایی فیلم که یکی از به یادماندنی ترین سکانسهای آن است، عبور گروه از میان جنگلهای مه آلود و کوهستانی آمازون است. مناظر حیرت آوری که هرتسوگ به تصویر می کشد به همراه موسیقی خاص و مسحور کننده ای که نوعی حس ترس و ناامیدی را القا می کند (از اینجا بشنوید)، بیننده را در جای خود میخکوب می کند.

                 

به نظر می رسد که در بین کاراکترها، کارگردان فقط در صدد شخصیت پردازی نقش اول فیلم یعنی آگیره (با بازی درخشان کلاوس کینسکی) بر آمده است. کینسکی بازیگر بزرگ آلمانی که در چند فیلم دیگر نیز با هرتسوگ همکاری داشته ، به پرخاشگری و رفتاری دیوانه وار در زندگی واقعی نیز معروف بوده و همین خلق و خو، باعث پرداخت بهتر شخصیت آگیره شده است. مردی دیوانه و تشنه قدرت که خود را خشم پروردگار می نامد و  با جاه طلبی خود تک تک افراد گروه را می کشد و  یا به کشتن می دهد. افراد گروه با تیر بومیانی کشته می شوند که نشان داده نمی شوند و همین بر اثربخشی فیلم و ایجاد حس ناامنی در بیننده می افزاید. نکته جالب کشیش است که به جای طرفداری از اعضای گروه، عنوان می کند که برای رضای خداوند، کلیسا همواره در طرف قدرت بوده است. سکانس پایانی فیلم که شاید زیباترین قسمت آن باشد، جایی است که آگیره بر روی قایقش در میان جسد افراد گروه (و از جمله دخترش) ایستاده و در حالیکه اطرافش را انبوهی از میمونهای پر سر و صدا احاطه کرده اند، هنوز نقشه تصرف تمامی سرزمین و ایجاد سلسله پادشاهی خود را در سر می پروراند.

"آگیره، خشم پروردگار"، بیش از آنکه یک فیلم تاریخی باشد، فیلمی است در وصف نیاز ذات بشری به قدرت، اثری در نکوهش جاه طلبی و غرور انسان و تصویری خاطره انگیز از ناتوانی انسان در مقابل طبیعت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 22:51  توسط محمد  | 

در موسیقی سالهای اخیر غرب، کمتر آهنگی به زیبایی “My Immortal”  یا همان "جاویدانِ من" شنیده ام. 
کاری از گروه آمریکاییEvanescence   در سال 2003؛ آهنگی استثنایی و شعری پر مایه که صدای زیبای “Amy Lee” و همراهی مناسب پیانو آنرا تکمیل می کند.

نکته جالب در مورد Evanescence زن بودن خواننده گروه است که در این سبک موسیقی ، به ندرت دیده می شود.

"جاویدانِ من"

خسته ام از بودن در اینجا، وامانده ام با ترسهای کودکانه
و اگر ناگزیر از رفتنی، ای کاش هم اکنون بروی
که بودنت اینجا پرسه می زند و رهایم نمی کند
 
این زخمها را امیدی به بهبودی نیست، این درد بسی سخت است
و چنان است که با گذر زمان هم فراموش نخواهد شد
چون گریستی، اشکهایت را پاک کردم
چون فریاد زدی، ترس هایت را از میدان به در کردم
و دست تو را سراسر این سالها نگهداشتم
و هنوز همه هستی من از آن توست
 
مرا شیفته خود میکردی، با درخشش روز افزونت
و من اکنون در بند آن زندگیم که تو بر جای گذاشتی
رخسار تو در خوابهای خوشایندم خانه کرده
و آوای تو هشیاریم را به در کرده است
 
بسیار تلاش کردم که به خود بگویم که رفته ای
و گر چه هنوز با منی
همیشه تنها بوده ام...
 

“My Immortal”

I'm so tired of being here, suppressed by all my childish fears
And if you have to leave, I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here, and it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal, this pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
When you cried, I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have, all of me

You used to captivate me, by your resonating light
Now I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts, my once pleasant dreams
Your voice it chased away, all the sanity in me

I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along…

دانلود My Immortal (نسخه اصلی)
دانلود My Immortal ( تکنوازی گیتار)

*با تشکر از امین بابت پیشنهاد این آهنگ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 1:15  توسط محمد  | 

پل آنکا (Paul Anka) آهنگساز و خواننده پاپ کانادایی، در سال 1941 از خانواده ای لبنانی الاصل در اتاوا متولد شد. او در سن 14 سالگی اولین آهنگ خودش را منتشر کرد و در 16 سالگی با آهنگ Diana که در صدر جدول فروش قرار گرفت، شهرتی جهانی یافت. او از آن زمان تا کنون همواره در بین خوانندگان محبوب پاپ قرار داشته است.

ترانه پدر یا همان Papa  که در سال 1974 منتشر شد، روایتی است از خاطرات دوران کودکی. شعری که اگر چه از مفاهیم پیچیده و استعاری به دور است، اما سادگی و صداقت جملات به همراه موسیقی دلنشین و صدای زیبای آنکا، آنرا به اثری جاودانه تبدیل کرده است. یادی از روزهای کودکی و تلاشها و زحمات پدر که بی شک هر شنونده ای را تحت تاثیر قرار می دهد....

 
Everyday my papa would work to help to make ends meet,
To see that we would eat, keep those shoes upon my feet.
Every night my papa would take and tuck me in my bed,
Kiss me on my head, after all the prayers were said.

Growing up with him was easy, time just flew on by,
The years began to fly, he aged and so did I.
 
I could tell, that mama wasn’t well,
Papa knew and deep down so did she, so did she.
When she died, my papa broke down and cried.
All he said was: “God, why not take me?”
 
Every night he sat there sleeping, in his rocking chair,
He never went upstairs, all because she wasn’t there.
 
Then one day my papa said: “Son, I’m proud the way you’ve grown.
Make it on your own, oh, I’ll be OK alone.”

Every time I kiss my children, papa’s words ring true,
“Your children live through you, they’ll grow and leave you too”
I remember every word, my papa used to say,
I live them everyday, he taught me well that way.
 
Every night my papa would take and tuck me in my bed,
Kiss me on my head, when my prayers were said.
Every night my papa would take and tuck me in my bed,
Tuck me in my bed, after my prayers were said...
 

دانلود ترانه پدر (Papa)

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:54  توسط محمد  | 

در طول تاریخ فیلمهای بزرگی آمدند و جریانهایی ایجاد کردند، تاثیری عمیق بر جامعه بشری نهادند و گاه به نمادهایی تبدیل شدند و بی شک یکی از آنها Pulp Fiction است. فیلمی که شخصاً برایم بهترین اثر تاریخ سینما بوده و هست. برای من که حرفه ام سینما نیست، اما فیلم خوب زیاد دیده ام. بارها پالپ فیکشن را تماشا کردم و هر بار بعد از دیدنش متاثر شده و به فکر فرو رفته ام؛ در حقیقت با آن زندگی کرده ام.

اما Pulp Fiction یا "داستان عامه پسند" شاهکار سینمایی "کوینتین تارانتینو" است که در سال 1994 ساخته شد. فیلم نامزد اسکار بهترین فیلم، کارگردان، فیلمنامه و تدوین شد و هر سه بازیگر اصلی فیلم یعنی جان تراولتا، ساموئل ال جکسون و اوما تورمن نامزد دریافت اسکار شدند که در این میان جایزه بهترین فیلمنامه نصیب تارانتینو شد. در تقسیم جوایز فیلم به نوعی تحت تاثیر فارست گامپی قرار گرفت که مسلماً ارزشهای پالپ فیکشن را نداشت ولی اسکار پسند تر بود. اما پالپ فیکشن در جشنواره کن خوشتر درخشید و نخل طلا را نصیب تارانتینوی جوان و نه چندان مشهور کرد، در حالیکه رقیبی چون "قرمز" کیشلوفسکی داشت.

به مرور زمان بر شهرت فیلم افزوده شد و هر روز بیشتر و بیشتر تحسین شد. در رده بندیهای مختلف، فیلم معمولاً در بین بهترینهای تاریخ قرار داشته و اکثر منقدان مشهور آنرا ستایش کرده اند. قرار گرفتن در بین صد فیلم برتر انجمن سینمای آمریکا و صد فیلم برتر انتخابی مجله تایم و قرار گرفتن در بین چند فیلم برتر سایت IMDB از آن جمله است.  هفته نامه Entertainment Weekly به فیلم به عنوان بهترین فیلم ربع قرن اخیر اشاره کرد و نوشت بسیار سخت است پیدا کردن صحنه ای در این فیلم که به نمادی تبدیل نشده باشد. همچنین منتقد معروف راجر ایبرت فیلم را به عنوان تاثیر گذار ترین فیلم دهه نود معرفی کرد.

تارانتینو به عنوان اولین اثرش، "سگدانی" را ساخت. فیلمی با فیلمنامه قوی و ساختار محکم که با بودجه ای ناچیز ساخته شد. تقریباً کل فیلم در یک گاراژ اتفاق می افتد و محیطی شبیه به تاتر دارد. فیلم دنیای تبهکاران را به بهترین شکل نشان می دهد. با ساختن این فیلم بود که نام تارانتینو بر زبانها افتاد. دومین اثر او همان "پالپ فیکشن" است که موضوع مورد بحث است. متاسفانه بعد از ساختن این شاهکار، تارانتینو هر روز گامی به عقب برداشت. فیلم بعدی او  "جکی براون" جذاب و البته معمولی است. دو فیلم بعدی او "بیل را بکش" (1و2) فیلمهایی کاملاً تجاری هستند که علیرغم خوش ساخت بودن، حرفی برای گفتن ندارند و فیلم آخر او یعنی گواهی مرگ باز هم بدتر شده است. به هر حال تارانتینو علیرغم استعداد فیلمسازی بالا و هوش سرشار که حتی در فیلمهای نه چندان با ارزش اخیرش مشهود است، نخواسته و یا نتوانسته موفقیت Pulp Fiction را تکرار کند، هر چند همین فیلم برای قرار دادن نامش در بین بزرگان تاریخ سینما کافی است.

نگاهی به فیلم:

در یک کلام Pulp Fiction نگاهی ژرف و البته متفاوت به فرهنگ عامه معاصر آمریکاست. اثری که در آن از همه جذابیتهای سینمایی برای تاثیرگذاری بیشتر بر بیننده استفاده شده است. فیلم را می توان یک کمدی سیاه قلمداد کرد و یا آنرا در ژانر نوار جدید (Neo-Noir) قرار داد. همچنین در فیلم نشانه هایی از تفکر پست مدرن به چشم میخورد.

داستان روایت زندگی دو تبهکار حرفه ای وینسنت و جولز است. در جریان یکی از جنایات، آنها به طرز معجزه آسایی نجات می یابند. جولز این حادثه را نوعی معجزه و شفاعت الهی می پندارد در حالیکه وینسنت صرفاً آنرا یک اتفاق میداند. جولز سعی در تحول دارد و از این کار دست میکشد، ولی وینسنت که به کار خود ادامه میدهد و معجزه را ناچیز می شمارد، خود در اتفاقی نادر کشته می شود.

در فیلم خشونت، آدمکشی و تزریق مواد مخدر به وضوح نشان داده میشود. این فضا در تمام فیلمهای تارانتینو وجود دارد و به نوعی قسمتی از شگرد خاص سینمایی او محسوب می شود. فضایی که یکی از دلایل مخالفت معدود منتقدان این فیلم است، اگر چه باید پذیرفت که این زبان سینمایی تارانتینوست و شاید همین فضاست که تا این اندازه فیلم را تاثیرگذار و متفاوت کرده است.

فیلمنامه:
یکی از نقاط قوت این اثر فیلمنامه آن است، داستانی به ظاهر ساده و در عین حال بدیع و سرشار از تعمق به همراه شخصیت پردازی قوی و دیالوگهایی کنایه آمیز و به یاد ماندنی. تارانتینو همواره گفته است که در ابتدای نوشتن فیلمنامه کل داستان را در ذهن ندارد، او شخصیتها را در ذهن خلق می کند و بعد از آن خود شخصیتها هستند که داستان را جلو می برند و او آنرا می نویسد.

بازیگران:
قرار بود نقش وینسنت به مایکل مدسون داده شود ولی او بازی در فیلم دیگری را انتخاب کرد (و هنوز افسوس میخورد) و سرانجام نقش به جان تراولتا رسید. همه و حتی خود تراولتا اعتقاد دارند که بازی در این فیلم دوران بازیگری او را دگرگون کرد و از او بازیگری مطرح ساخت. اگرچه پالپ فیکشن تراولتا را ستاره کرد ولی باید پذیرفت که تراولتا هم در بزرگ کردن فیلم بی اثر نبوده است. بازی روان او در نقش قاتلی خونسرد به یکی از نقشهای معروف تاریخ سینما بدل شده است، گویی اصلاً این نقش برای او نوشته شده است. ساموئل ال جکسون در نقش جولز مثل همیشه عالی است، چقدر قشنگ کتاب مقدس میخواند و چقدر خوب نقش یک انسان متحول شده را بازی میکند. اوما تورمن (در نقش میا) نیز با این فیلم معروف شد و البته بوروس ویلیس هم که تا قبل از این در فیلمهایی صرفاً تجاری بازی کرده بود، در نقش بوچ خود را مطرح کرد و بعداً در آثار بزرگ دیگری مثل حس ششم درخشید. بازی بقیه بازیگران از جمله وینگ رامس (مارسلا والاس)، اماندا پلامر (هانی بانی)، تیم روت (پامپکینز)، هاروی کیتل (ولف)، کریستوفر واکن (کاپیتان کونز) و حتی خود تارانتینو (جیمی) نیز قابل تامل است.
 
انتخاب موسیقی:
برای این فیلم هیچ موسیقی جدبدی ساخته نشد و تارانتینو خود آهنگهای مختلفی از سالهای گذشته موسیقی عامه پسند امریکا را انتخاب کرد. موسیقی تیتراژ ابتدایی فیلم Misirlou، آهنگی یونانی است که با اجرای دهه شصت“Dick Dale”  پخش میشود. اما ناگهان با صدای چرخاندن موج رادیو به آهنگ "Jungle Boogie" تبدیل میشود (و همین نیز به نوعی خبر از فیلمی متفاوت میدهد.)  
آهنگ صحنه معروف رقص وینسنت و میا به نام "You Never Can Tell"  کاری از ستاره موسیقی راک اند رول  “Chuck Berry” است. یکی از آهنگهای زیبای فیلم جایی است که وینسنت در حال تزریق هروئین و سپس گشت و گذار در خیابانهای لوس انجلس است. آهنگی به نام “Bullwinkle-part2” از گروه راک Centurions در دهه شصت. موسیقی زیبای تیتراژ پایانی فیلم یعنی “Surf Rider”  کاری از “The Lively Ones”  بازهم از آهنگهای راک دهه شصت است.
 
روایت غیر خطی:

داستان فیلم از نظر زمانی به چند قسمت تقسیم شده که به ترتیب نشان داده نمی شود. در حقیقت اگر ترتیب واقعی وقایع به صورت:  1- ماموریت وینسنت و جولز برای به دست آوردن صندوقچه، 2- نجات معجزه آسای آن دو، تحول جولز، ماجراهای بعدی و نهایتاً رفتن به کافه 3- رفتن وینسنت و میا به رستوران و 4- ماجرای بوچ و مارسلا، کشته شدن وینسنت توسط بوچ و صلح میان بوچ و مارسلا باشد، در فیلم این وقایع به صورت 1-3-4-2 نشان داده می شود. در حقیقت قسمت کلیدی (شماره 2 ) در آخر فیلم نشان داده می شود (یک تکه از این بخش نیز در ابتدای فیلم و پیش از تیتراژ نشان داده میشود). در پایان فیلم و با دیدن این قسمت، کل وقایع صورت منطقی پیدا میکند.
روایت غیر خطی داستان بدون دلیل و صرفاً به خاطر پیچیده کردن و یا جذابیت نبوده است. اگرچه این کار بر جذابیت فیلم افزوده است ولی کارگردان هدف مهم تری داشته است. در حقیقت بیننده با دانستن سرانجام داستان به تماشای بخش پایانی می نشیند و همین باعث تفکر بیشتر میشود. اینکه جولز که سعی در تحول داشت، احتمالاً نجات پیدا کرده ولی وینسنت که حادثه به وجود آمده را صرفاً یک اتفاق دانست و به اعمال خود ادامه داد، خود در اتفاقی بسیار عجیب کشته شده است.

صحنه ها و دیالوگها:
اکثر دیالوگها و نماهای فیلم به یاد ماندنی است.
در صحنه ای که جولز و وینسنت مورد شلیک چند گلوله قرار می گیرند و به طرز معجزه آسایی نجات پیدا می کنند، جولز آنرا شفاعت الهی میداند و اعتقاد دارد که خدا از آسمان فرود آمده و گلوله ها را متوقف کرده است، در حالیکه وینسنت آنرا یک اتفاق میداند:

- This was divine intervention. You know what divine intervention is?
- I think so. That means that God came down from Heaven and stopped the bullets.
- That's right. That's exactly what it means.    

سکانس حضور وینسنت و میا (همسر مارسلا رییس وینسنت) در رستوران Jack Rabbit Slim's با فضایی رویایی از دهه 50 یا 60 نیز به یاد ماندنی است. گفته میشود که بعدا" تعداد زیادی رستوران و کافه در سراسر دنیا به یاد فیلم این نام را برای خود انتخاب کردند. گفتگوهای وینسنت و میا جالب است. مثلاً وینست از میا تقاضا میکند که جوکی که در نمایشش گفته را بازگو کند، میا خودداری کرده و میگوید که ممکن است تو آنرا دوست نداشته باشی و من خجالت بکشم. وینسنت میگوید که قول میدهم به تو نخندم و میا میگوید: این دقیقاً همان چیزی است که از آن می ترسم!

- You told 50 million people, and you can't tell me? I promise I won't laugh.
- That's what I'm afraid of, Vince.

(و بعدا" و پس از اتفاقاتی که برای آنها می افتد، میا با لحنی تقریباً گریان آن جوک را برای وینسنت تعریف میکند و البته  هیچ یک نمی خندند). صحنه جالب دیگر رفتن میا به دستشویی برای مصرف کوکایین است در حالیکه در کنار او انبوه زنان در حال آرایش جلوی آینه هستند. اوج سکانس رستوران در صحنه رقص دو نفره وینسنت و میاست. صحنه ای که به یکی از صحنه های معروف سینما تبدیل شده است. به طور کلی سکانس رستوران از آن جهت قابل توجه است که تنها قسمت فیلم است که چهره ای انسانی و عادی از وینسنت جنایتکار نشان می هد.

سکانس گرفتار شدن بوچ و مارسلا در دام منحرفان جنسی نیز قابل تامل است. به خصوص لحظه ای که بوچ میخواهد فرار کند ولی در یک لحظه تصمیم میگیرد به دشمن خود مارسلا کمک کند و با پیدا کرن یک شمشیر به صحنه بر میگردد. اوج سکانس موقعی است که بوچ با شمشیر یکی از متجاوزان را از پای در می آورد و اینجاست اوج خواری مارسلا، رییس با ابهت تبهکاران که به راحتی حکم قتل دیگران را میداد. او به بوچ میگوید که اکنون با او بی حساب شده ولی باید این موضوع بین ما دو نفر و این مرد متجاوز که باقی عمر کوتاهش را در دردی جانسوز سپری خواهد کرد باقی بماند و بوچ باید از شهر برود و دیگر برنگردد.

Don't tell nobody about this. This shit is between me, you and Mr. "Soon-To-Be-Livin' The-Rest-of-His-Short-A-s-s-Life-in-Agonizing-Pain"....
And when you gone, you stay gone, or you be gone.......
 

 
و بوچ با برداشتن موتورسیکلت مرد متجاوز (Zed) به سوی دوست دخترش بر میگردد:

- Butch, whose motorcycle is this ?
- It's a chopper, baby.
- Whose chopper is this?
- Zed's.
- Who's Zed?
- Zed's dead, baby. Zed's dead!

یکی از نکات جالب، رفتن وینسنت به دستشویی است. او سه بار در فیلم این کار به ظاهر بدون اهمیت را انجام می دهد ولی هر بار منشا اتفاقاتی مهم می شود. بار اول زمانی است که وینسنت و جولز در کافه نشسته اند و در فاصله رفتن وینسنت به دستشویی زن و مرد جوان به کافه دستبرد میزنند. بار دوم در خانه میاست که وینسنت در دستشویی با خود کلنجار می رود که به اخلاق پایبند باشد و به میا کاری نداشته باشد. در این فاصله میا هروئین وینسنت را به تصور اینکه کوکائین است مصرف میکند و بیهوش میشود. بار سوم زمانی است که وینسنت در خانه بوچ منتظر رسیدن اوست تا او را بکشد ولی درست در همان لحظه ای که به دستشویی میرود بوچ سر می رسد و وینسنت را با تفنگ خودش که بیرون دستشویی جا گذاشته می کشد.

اما اوج فیلم سکانس آخر است. وینسنت و جولز در یک کافه مورد دستبرد دو سارق مسلح قرار میگیرند. جولز در یک لحظه تفنگ سارق را از او می رباید و خود به سوی او نشانه میرود. او که قبل از این واقعه دچار تحول شده، به جای کشتن سارق به اختیار خود به او پول می دهد و به قول خودش جان او را میخرد. سپس برای او آیاتی از کتاب مقدس میخواند، آیاتی که قبلاً پیش از کشتن قربانیان خود برای آنها میخواند ولی این بار در مورد آن تفکر میکند: ]**این قسمت را برای فهم بهتر ترجمه کردم**]

 "راه مرد درستکار از همه سو در بند ناراستی خودپرستان و جور اهریمنان است. خوشا آنکه به نام نیکوکاری و خوشنودی گله ناتوانان را در دره تاریکی چوپانی کند که او پاسدار برادر خویش و یابنده فرزندان گمشده است. و من با کینه و خشم بر آنان که بخواهند برادرانم را نابود کنند خواهم تاخت و آنگاه که خشمم را بر تو فرود آورم، خواهی دانست که من پروردگارم."

سپس جولز میگوید: من این را سالها گفتم، بدون اینکه به آن فکر کنم، گمان میکردم که این فقط جملاتی است که باید پیش از کشتن کسی به زبان بیاورم. اما امروز اتفاقی افتاد که باعث شد دوباره فکر کنم. شاید تو اهریمنی و من مرد درستکار و این اسلحه چوپان است که مرا در دره تاریکی از شر تو حفظ میکند. شاید هم تو مرد درستکاری و جهان اهریمن و من چوپان، دوست دارم که این طور باشد ولی واقعیت این نیست. در حقیقت تو آن ناتوان هستی و من جور اهریمن، ولی سخت تلاش میکنم که آن چوپان باشم.

The truth is, you're the weak...and I'm the tyranny of evil men,
But I'm tryin', Ringo. I'm tryin' real hard...to be the shepherd...

  

انتهای سکانس پایانی بیرون رفتن وینسنت و جولز از کافه است، در حالی که آینده آن دو برای بیننده مشخص است و فیلم این گونه به پایان می رسد.

  ****************************************************
 
اگر به نظریه سینمای مولف رجوع کنیم، بدون شک تارانتینو  یکی از آخرین کارگردانان مولف به حساب می آید. فردی که با ساختن پالپ فیکشن، سینمایی را به عنوان سینمای خودش به جهان معرفی کرد. اگرچه او به عقب گام برداشت و هرگز بعد از این اثر، فیلم بزرگی نساخت ولی حتی اگر او به روزهای اوج بازگردد، ساختن فیلمی در اندازه پالپ فیکشن کاری بسی دشوار است. شاهکاری که در آینده بسیار از آن یاد خواهد شد. بدون شک پالپ فیکشن جزئی از میراث قرن بیستم خواهد بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 23:13  توسط محمد  | 

جیغ یعنی وحشت از سرنوشت،

جیغ یعنی تردید،

جیغ یعنی بی اعتمادی نسبت به جامعه،

جیغ یعنی ناآرامی روح یک انسان درمانده،

جیغ یعنی اضطراب رویارویی با آینده ای نامعلوم،

جیغ یعنی تنهایی بشر در آستانه مدرنیسم،

جیغ یعنی اوج نمادگرایی،

جیغ یعنی شاهکار اکسپرسیونیسم.




پی نوشت1:

جیغ یا فریاد (The Scream) اثری از ادوارد مونک (Edvard Munch) نقاش نروژی است که در سال 1893 خلق شده و البته این اثر چند نسخه دیگه هم داره.

 

پی نوشت2:

نمیخوام ادای کسانی که تابلوهای نقاشی رو تفسیر می کنند در بیارم. فقط خواستم علاقه همیشگی خودم به این اثر رو بیان کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 23:8  توسط محمد  | 

آهنگ Nocturne کاری از گروه Secret Garden هست که در سال 1995 منتشر شد و در همون سال هم برنده جایزه Eurovision شد.
 
گروه Secret Garden متشکل از آهنگساز و پیانیست نروژی Rolf Lovland و ویولونیست ایرلندی Fionnuala Sherry هست. اکثر کارهای این گروه، موسیقی بدون کلام (Instrumental) هست و میشه اونها رو در ژانر New Age قرار داد. و اما در Nocturne شعری کوتاه به زبان نروژی هم خونده میشه که خواننده اون Gunnhild Tvinnereim است. موسیقی این اثر  استثنایی و حالتی رویایی داره و البته بی شباهت به موسیقی شرقی هم نیست.
 
این نکته رو هم اضافه کنم که در اصطلاح موسیقی، Nocturne به نوعی قطعه (معمولاً خیال انگیز) گفته میشه که با الهام از شب ساخته بشه. در تاریخ موسیقی کلاسیک اکثر نکتورنها در قرن نوزدهم ساخته شده که متناسب با حال و هوای دوره رمانتیک هم هست و شاید شوپن سازنده معروفترین اونها باشه.
 
حتماً شما هم قبول می کنید که Nocturne گروه Secret Garden یه شاهکاره.

متن ترانه (نروژی):
Sin hvile na
Og natten vil vake for den
Nocturne

Selv morket ma
En gang forga
Sa natten kan fode en dag

ترجمه انگلیسی:

Now let the day
Just slip away
So the dark night may watch over you
Nocturne

Though darkness lay
It will give way
When the dark night delivers the day

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:47  توسط محمد  | 

چه دیدی از من، حبیبم گلنار
که دادی آخر، فریبم گلنار
نیابی ای کاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم گلنار....

 

چقدر شنیدن این ترانه حال میده وقتی حالت گرفته باشه.

 

داریوش رفیعی یکی از مشهورترین خوانندگان دهه سی بود که متاسفانه عمر کوتاه بیش از این بهش مجال هنرنمایی نداد. او در سال 1306 در بم متولد شد و چون پدرش از نمایندگان مجلس بود در جوانی به تهران اومد و وارد عرصه موسیقی شد. ردیفهای آوازی رو از استادانی چون بدیع زاده یاد گرفت و به تدریج به رادیو راه پیدا کرد و مشهور شد. آهنگ خیلی از کارهای بزرگ رفیعی توسط مجید وفادار (که آهنگساز بسیاری از ترانه های معروف دیگه مثل "مرا ببوس" و "عاشقم من" هم هست) ساخته شده که از جمله اونها میشه به "زهره" (در سه گاه)، "گلنار" (در شور- مایه دشتی) و همین طور "شب انتظار" (باز هم فکر کنم دشتی) اشاره کرد.

متاسفانه در آخرین سالهای عمر، رفیعی به اعتیاد رو آورد و سرانجام در سی و یک سالگی بر اثر بیماری کزاز در تهران (1337) درگذشت و در ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

 

اگر چه شاید رفیعی در آواز مهارت خوانندگانی مثل بنان، قوامی، تاج، شهیدی و خوانساری رو نداشته باشه، ولی در تصنیف خوانی از بهترین هاست و صدای گرم او تصنیفهای ماندگاری رو در موسیقی سنتی ما جاودانه کرده. به عقیده خیلی ها اگه عمر او ادامه پیدا میکرد، میتونست به یکی از برترین شخصیتهای موسیقی ایران تبدیل بشه.

 

دانلود تصنیف گلنار

دانلود تصنیف زهره

دانلود تصنیف شب انتظار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:10  توسط محمد  | 

ترانه Girl کاری است از Beatles از آلبوم Rubber Soul در سال 1965.
درباره بیتلز در همون ابتدای وبلاگ نوشتم. و اما ترانه Girl سروده و ساخته جان لنون هست و خواننده (و یکی از نوازندگان) گیتار هم خودشه. در این آهنگ، جرج هریسون نوازنده اصلی گیتار، پل مک کارتنی نوازنده گیتار باس و رینگو استار نوازنده درام هست.

جان لنون علاوه بر بنیانگذاری و محوریت در بیتلز، به خاطر عقاید و اظهار نظرهای خاص خودش و همین طور به خاطر قتل ناگهانیش در سال 1980، به یکی از اسطوره های قرن بیستم تبدیل شد. او علاوه بر همکاری با بیتلز کارهای مستقل زیادی هم داره که شاید معروفترین اونها ترانه "تصور کن" (Imagine) باشه.

آهنگ Girl و صدای جان لنون واقعاً آرامش بخشه و متن زیبایی هم داره. توصیف دختری که جلوی دوستات ضایعت میکنه و هر بار که میخوای ترکش کنی با گریه و وعده های سر خرمن مانع میشه. اون هیچوقت نمی فهمه که مرد برای یک روز آسایش باید کمر خودش رو بشکنه و شاید بعد از مرگ مرد این رو بفهمه.

این ترانه رو Chris De Burgh هم بازخوانی کرده.

Is there anybody going to listen to my story,
All about the girl who came to stay?
She's the kind of girl you want so much
It makes you sorry
Still you don't regret a single day.
Ah, girl, Girl, Girl

When I think of all the times I've tried So hard to leave her,
She will turn to me and start to cry;
And she promises the earth to me
And I believe her,
After all this time I don't know why.
Ah, girl, Girl, Girl

She's the kind of girl who puts you down
When friends are there, you feel a fool.
When you say she's looking good
She acts as if it's understood.
She's cool, ooh, ooh, ooh,
Ah, girl, Girl, Girl

Was she told when she was young that pain
Would lead to pleasure?
Did she understand it when they said,
That a man must break his back to earn
His day of leisure?
Will she still believe it when he's dead?
Ah, girl, Girl, Girl

دانلود ترانه Girl. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:14  توسط محمد  | 

این بار میخوام در مورد ادبیات بنویسم. متاسفانه هیچ وقت خیلی اهل داستانخوانی نبودم. البته تا حد خوندن کتابهای صادق هدایت، آل احمد، جمالزاده، بزرگ علوی، صادق چوبک و چند نفر دیگه تا حد کمی با ادبیات معاصر ایران آشنایی دارم. اسم کتاب سمفونی مردگان رو احتمالاً زیاد شنیدید. داستانی از نویسنده معاصر عباس معروفی. سمفونی مردگان نزد دوستداران ادبیات بسیار ستایش شده و حتی به اعتقاد بعضی، در کنار آثاری مثل بوف کور، جزو بهترین داستانهای ادبیات معاصر ایرانه. شخصاً به جز این کتاب، بقیه آثار این نویسنده رو نخوندم (به استثنای چند داستان کوتاه)، ولی اون طوری که از نظرات دیگران برمیاد، سمفونی مردگان خیلی از آثار دیگه معروفی بالاتره و شاید همین عامل باعث شده که تا به حال سراغ بقیه آثارش نرم.

 

به هر حال از نظر من به عنوان یک خواننده معمولی، این رمان واقعاً شاهکاره و کمتر اثری به اندازه اون تونسته منو مجذوب خودش کنه. اگه تا به حال سمفونی مردگان رو نخوندید و حتی اگه اصلاً اهل داستان نیستید، خوندن اون رو تجربه کنید و مطمئن باشید که پشیمون نخواهید شد.

 

قصد ندارم به خلاصه داستان بپردازم، چون با نوشتن در چند سطر حق مطلب ادا نمیشه و البته جذابیت اون برای کسانی که نخوندنش کم میشه. داستان در مورد زندگی یه خانواده در اردبیل در حدود سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۵هست؛ داستان زندگی جابر اورخانی تاجر خشکبار و زنش با سه پسر (یوسف، آیدین و اورهان) و دخترشان آیدا. داستان نشون میده که چطور جهل و تعصب پدر و به دنبال اون حسادت اورهان به آیدین زندگی خانواده رو به تباهی می کشونه.


 


همونطور که معروفی رمان رو سمفونی مردگان نام گذاشته، بخشهای کتاب هم مثل سمفونی یه صورت موومان نامگذاری شدند. موومان اول با اورهان شروع میشه که به دنبال برادر دیوانه خودش آیدین هست. در این موومان کلاً خواننده گیج میشه و نمی تونه به طور دقیق ارتباطات رو تشخیص بده و همین باعث اشتیاق او به خوندن بقیه داستان میشه. در موومان دوم داستان از دید سوم شخص روایت میشه و بیشتر ماجرا برای خواننده مشخص میشه. موومان سوم که میشه گفت نقطه اوج داستانه، از دیدگاه روح همسر آیدین نقل میشه و در آخرش خواننده متوجه میشه که او مرده. موومان چهارم از زاویه دید آیدین هست و در حقیقت هذیانهای یک دیوانه. و دوباره در آخر به موومان اول بر می گردیم و به اورهان که در جستجوی آیدینه، اینجا دیگه مشخص شده که پدر و مادر مردند و آیدا هم خود سوزی کرده و برادر بزرگتر یوسف که در کودکی فلج شده بود رو اورهان کشته و آیدین رو هم او مسموم و دیوانه کرده و حالا در پی پیدا کردن و کشتننشه و سرانجام کابوس زشتی اعمال گذشته اورهان او رو تا وضعیتی پیش میبره که خودش در میان برفها یخ میزنه. قبل از شروع داستان آیه ای از قرآن در مورد برادرکشی قابیل آورده شده و در جایی خوندم که معروفی اون رو اورتور سمفونیش قلمداد کرده.

 

به نظر من سمفونی مردگان از سه جنبه دارای ارزش هست، اول به لحاظ داستان، دوم شیوه روایت و سوم نشون دادن واقعیتهای جامعه سنتی ایرانی و همینطور پلیدیهای نهفته در نهاد بشر. داستان به لحاظ داستان صرف هم جذاب هست ولی اون چیزی که بیشتر از اون اثر رو برجسته کرده، شیوه روایت نویسنده است. علاوه بر موومان بندی ویژه که در بالا اشاره شد، قلم معروفی بسیار روان و جذاب و حتی میشه گفت جادوییه. یکی از نکات جالب تغییر دادن ناگهانی روایت از سوم شخص به اول شخص و برعکسه که تقریباً در همه جای داستان به همین شکله؛ سوم شخص که میشه گفت راوی بی طرفه و اول شخص که وقایع رو از دیدگاه خودش نقل میکنه. در مورد محتوا هم که کمابیش اشاره شد؛ تعصب، جهل، خرافه پرستی، خودخواهی، کینه، حسادت و ... به بهترین صورت ممکن نشون داده میشه. چقدر اسم رمان خوب انتخاب شده و چقدر فضای سرد و برف گرفته اردبیل و صدای دائم کلاغها برای روایت داستان مناسبه.

 

باز هم میگم، این کتاب رو حتماً بخونید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 18:22  توسط محمد  | 

این یک تست روانشناسیه. البته مقداری قدیمیه و احتمال داره قبلاً اون رو دیده باشید، ولی به هر حال گفتنش جالبه.

 

داستان در مورد دختریه که در مراسم خاکسپاری مادرش، مردی رو می بینه که قبلاً هرگز ندیده بوده. مرد در نظر دختر فوق العاده به نظر میاد و دختر فکر می کنه که او مرد آرزوهاش خواهد بود. او عاشق مرد میشه، بدون اینکه حتی باهاش صحبت کنه. بعد از مراسم، دختر مرد رو هرگز نمی بینه.

چند روز بعد خواهر دختر کشته میشه.

 

 

آیا شما می تونید بگید که قاتل کیه و انگیزه احتمالیش چی بوده؟

 

لطفاً کمی فکر کنید...

 

 

پاسخ:

 

قاتل همون دختره و انگیزه اش از قتل اینه که احتمال داره دوباره اون مرد رو در مراسم خاکسپاری خواهرش ملاقات کنه.

 

خیلی ساده بود، نه؟!

 

 

اگر جواب درستی ندادید، خوشحال باشید، شما شخص نرمالی هستید!

 

و اما اگر درست جواب دادید، احتمالاً شما انسان خطرناکی هستید!

یکی از روانشناسان آمریکایی این تست رو برای تشخیص اینکه فرد از نظر روانی پتانسیل قاتل بودن رو داره یا نه به کار می برده. جالبه بدونید که اکثر قاتلان سریالی دستگیر شده، تست رو درست جواب دادند!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:5  توسط محمد  | 

در موسیقی ما کسانی هستند که با وجود توانایی های زیاد ، متاسفانه تعداد آثارشون خیلی زیاد نیست. اکثر ما تصنیف زیبای "یاد تو" رو شنیدیم و شاید خیلی ها ندونند که خواننده این اثر "جمال الدین منبری" هست. البته من هم اطلاعاتم در مورد این خواننده خیلی زیاد نیست، فقط میدونم متولد 1339 هست و علاوه بر خوانندگی به آهنگسازی و تدریس موسیقی اشتغال داره و نوازنده سنتور و تنبک هم هست. ولی همونطوری که گفتم تعداد آثارش زیاد نیست و کمتر شهرت پیدا کرده.

 

اما شاید همین تصنیف "یاد تو" کافی باشه که منبری رو در ردیف خوانندگان خوب کشورمون قرار بده. این آهنگ در آلبومی به نام "قرار" منتشر شده (و دقیقاً نمیدونم در چه سالی، ولی فکر کنم حدود بیست سال قبل). آهنگساز این اثر محمد سریر هست که با اینکه کمتر در زمینه موسیقی سنتی کار کرده، انصافاً آهنگ زیبایی ساخته و علاوه بر ملودی زیبا، به خوبی برای ارکستر هم تنظیم کرده. و اما جمال الدین منبری علاوه بر صدای دلنشینی که داره، نشون میده که با ردیفهای موسیقی سنتی هم آشنایی خوبی داره که این حتی برای شنونده غیر حرفه ای مثل من هم مشهوده.

 

شعر گزیده ابیات غزلی زیبا از سعدی هست:

 

هر  که   دلارام  دید  از  دلش  آرام  رفت           چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

گر به همه  عمر خویش  با تو برآرم  دمی          حاصل  عمر  آن  دمست  باقی  ایام  رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل شدیم           پرده   بر انداختی   کار   به    اتمام   رفت

ما  قدم  از  سر  کنیم در  طلب  دوستان           راه  به  جایی نبرد هر  که  به  اقدام رفت

 

دانلود تصنیف "یاد تو" .

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:16  توسط محمد  | 

پست قبلی در مورد سینما، به کارگردان سورئال دیوید لینچ اختصاص پیدا کرد. در اینجا میخوام کمی در مورد بنیانگذار سورئالیسم در سینما یعنی لوئیس بونوئل (Luis Bunuel) بنویسم، کارگردانی که در کنار کسانی مثل اورسون ولز، هیچکاک، برگمان، فلینی، کوبریک و چند نفر دیگه، نامش مترادف با سینماست.

 

این فیلمساز اسپانیایی در سال 1900 در خانواده ای مرفه و مذهبی به دنیا اومد. در کودکی به مدرسه کاتولیک فرستاده شد، چیزی که اصلاً با روحیاتش سازگار نبود و سرانجام از اونجا اخراج شد. او در دانشگاه مادرید ابتدا در علوم طبیعی، سپس کشاورزی، مهندسی و سرانجام فلسفه تحصیل کرد و این دانشگاه منشا آشناییش با نقاش بزرگ سورئالیست سالوادور دالی شد.

 

بونوئل ابتدا در فرانسه دو فیلم سگ اندلسی (1929) و عصر طلایی (1930) که فیلمنامه هر دو توسط سالوادور دالی نوشته شد رو کارگردانی کرد. بعد به امریکا مهاجرت کرد و سپس به مکزیک رفت. در مکزیک فیلمهایی مثل فراموش شدگان (1950)، نازارین (1959) و ویریدیانا (1961) رو ساخت. سپس به فرانسه برگشت و فیلمهایی مثل بل دو ژور (1967)، تریستانا (1970) و سه فیلم آخرش یعنی جذابیت پنهان بورژوازی (1972)، شبح آزادی (1974) و موضوع مبهم هوس (1977) رو کارگردانی کرد. او در سال 1983 در مکزیک درگذشت.

 

بونوئل در سال 1929 به کمک سالوادور دالی با فیلم 16 دقیقه ای سگ اندلسی سورئالیسم رو در سینما مطرح کرد. فیلمی که مردم اون دوران چیز زیادی ازش نفهمیدند، ولی امروز به یکی از فیلمهای مرجع سینما تبدیل شده. بونوئل به عنوان یک فیلمساز طغیانگر شناخته شده و همواره به سیاست، سرمایه داری، مذهب و کلاً باورهای رایج جامعه حمله میکنه. فیلم عصر طلایی هم به همین دلایل تا سالها توقیف بود. یکی از شاخصه های اکثر کارهای بونوئل به نقد کشیدن زندگی طبقه بورژوا هست، افرادی از طبقه متوسط رو به بالا از جمله تجار و صاحبان صنایع و البته بونوئل قضات، افسران ارتش، کشیشان و .. رو هم اضافه می کنه، کلاً کسانی که اشراف زاده نیستند ولی دارای درجه ای از شخصیت اجتماعی بوده و بیشتر درگیر تجمل و خوشگذرانی هستند و هیچ کس در سینما این کار رو به خوبی بونوئل انجام نداده، شاید به دلیل اینکه خودش هم متعلق به چنین خانواده ای بود. یکی از مواردی که بونوئل همواره در تضاد با اون بوده، کلیساست (با اینکه در یک خانواده متعصب کاتولیک به دنیا اومد) که اوج این تنفر رو در فیلم ویریدیانا می بینیم. فیلمی که موجب خشم کلیسای کاتولیک شد. بونوئل در جایی به طعنه گفته بود که "خدا را شکر که هنوز خدا رو قبول ندارم!" (I am still, thank God, an atheist.). البته بعدها این رو نقض کرد و گفت: من مسیحی نیستم ولی بی خدا هم نیستم، چیزی که باید ازش فرار کرد گناهه و نه خدا.

 

در فیلمهای آخر بونوئل، مقداری از طغیان او کاسته شده و خودش در جایی گفته بود که من همون حرفهای گذشته رو در قالب طنز بیان می کنم و در عین حال که به کسی بر نمیخوره، اثر خودش رو میگذاره. سه فیلم آخر او هم چنین ساختاری داره: جذابیت پنهان بورژوازی (1972)، شبح آزادی (1974) و موضوع مبهم هوس (1977).

  

       

 

جذابیت پنهان بورژوازی (The Discreet Charm of the Bourgeoisie)، ماجرای سفیر یه کشور خیالی (به اسم جمهوری میراندا) هست که با پنج نفر از رفقاش (دو تا خانواده) که اونها هم از طبقه بورژوا هستند، قصد شام خوردن دارند، اما این شام هر بار به دلیلی عجیب به هم میخوره. فیلم در فضایی سورئال و البته کاملاً کمدی میگذره و دارای ترکیبی از صحنه های واقعی و خیالیه که سراسر هجویه ای بر عیاشی و دلمشغولی های طبقه بورژواست. صحنه معروفی هست که اونها برای اینکه به خودشون ثابت کنند که بالاتر از طبقه کارگر هستند، راننده رو صدا میزنند و به اون شراب مارتینی تعارف می کنند که او یکباره گیلاس رو سر میکشه، در حالی که در فرهنگ بورژواها باید مارتینی رو مزه مزه کرد!

 

شبح آزادی(The Phantom of Liberty)  فیلمی هست کاملاً سورئال با توالی یک سری وقایع عجیب که هر قسمت بوسیله یه نفر به قسمت بعدی ربط پیدا میکنه. فیلم با صحنه اعدام سربازان اسپانیایی توسط ارتش ناپلئون شروع میشه، در حالی که اونها فریاد مرگ بر آزادی (زنده باد زنجیر) رو سر میدند و بعد به زمان حال (و البته شاید بهتره بگم آینده) میاد. جامعه ای که شاید فقط شبحی از آزادی توش مونده باشه. فیلم به خوبی تمدن بشری رو به تصویر میکشه. از صحنه های جالب فیلم جاییه که والدین بچه ای، اون رو گم کردند و در به در به دنبالش هستند، در حالیکه بچه در کنار اونهاست ولی بهش توجهی نمی کنند که این میتونه نمادی از هویت گم شده بشر در جهان امروز باشه. یا صحنه ای عجیب رو می بینیم که در یه مهمونی، محل غذا خوردن و قضای حاجت عوض شده! فیلم با همون شعار مرگ بر آزادی تموم میشه.

 

موضوع مبهم هوس (That Obscure Object of Desire)، [بیشتر به "میل مبهم هوس" ترجمه شده که البته زیاد درست نیست] ماجرای مردی ثروتمند و مسن هست که عاشق پیشخدمت جوانی میشه و تمام وقت و پول خودش رو صرف میکنه که "جسم" دختر رو به دست بیاره. ولی دختر هر بار با ترفندی مانع این کار میشه و دلیلش هم اینه که عشق فقط در نزدیکی کردن نیست و در صورت این کار، مرد دیگه او رو دوست نخواهد داشت. دختر از آزار دادن مرد لذت می بره و شاید خود مرد هم به این کار راضی باشه. فیلم مروری هست بر غرایز جنسی بشر در تقابل با احساسات عاشقانه. بر خلاف دو فیلم قبلی خیلی ساختار کمدی نداره و همین طور فضای اون هم به واقعیت نزدیکتره. نکته جالب به کار گرفتن دو هنرپیشه برای نقش دختر هست که هر بار یکی از اونها بازی میکنه. شاید دلیل این کار از روی اسم فیلم مشخص باشه، یعنی سوژه هوس اصولاً مبهم هست و هر بار که مرد دختر رو راضی میکنه، اون چهره ای دیگه از خودش رو نشون میده. فیلم رو میشه از زاویه ای ضد زن به حساب آورد، ولی میشه اینطوری هم برداشت نکرد و حتی برعکس به قضیه نگاه کرد.

 

بونوئل به درازای نیم قرن کارگردانی کرد و به طور کلی نمی شه دوره ای رو به عنوان اوج و دوره ای رو به عنوان زوال فیلمسازیش مشخص کرد. در طول این نیم قرن، او همواره موفق بوده. به یاد بیاریم که این سه فیلم در دهه هشتم زندگیش ساخته شده، در حالی که اکثر بزرگان سینما در این سن یا غیر فعال بودند و یا کارهاشون در حد شاهکار نبوده. هیچکاک در مورد بونوئل گفته: "او بزرگترین فیلمساز تاریخه".

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:21  توسط محمد  | 

کیوان ساکت، آهنگساز معاصر و از نوازندگان چیره دست تار و سه تار هست که بیشتر به خاطر نو آوری هاش در موسیقی ایرانی و همچنین در نوازندگی به خاطر توانایی های تکنیکی و به خصوص سرعت بسیار زیاد ( که فکر می کنم بی نظیر باشه) مشهور شده. او که از وفاداران مکتب وزیری هست، موسیقی رو همواره به صورت علمی دنبال کرده و در عین آشنایی کامل با موسیقی سنتی، سعی کرده اون رو با نیازهای جامعه امروز تطبیق بده.

 

اما یکی از کارهای جالبی که این هنرمند انجام داده، تنظیم و اجرای قطعاتی از موسیقی کلاسیک غربی برای تار هست. میدونید که به هر حال ساختار تار مطابق با موسیقی ایرانی هست و اجرای موسیقی غربی با اون کار دشواری به نظر می رسه. همچنین در بیشتر موارد تار که ساختار مضرابی داره، باید جایگزین سازهای آرشه ای مثل ویولن و ویولنسل بشه که سرعت بسیار بالایی رو در نوازندگی می طلبه.

 

فکر کنم سال۷۶ یا ۷۷ بود که کاست دیدار شرق و غرب کیوان ساکت رو شنیدم (نمی دونم دقیقاً چه سالی منتشر شده). در این کاست کارهایی از برامس، ویوالدی، مونتی، پاگانینی و موتسارت برای تار تنظیم و اجرا شده بود. این نوآوری، در عین استقبال عمومی، به چشم بعضی از طرفداران متعصب موسیقی خوش نیومد. به اعتقاد اونها با تار فقط باید آهنگ ایرانی نواخت، چیزی که ساکت اصلاً به اون اعتقادی نداشت. او در سال ۸۲ در آلبوم شرق اندوه این کار رو ادامه داد و  آداجیو (آلبینونی)، پرواز زنبور عسل (ریمسکی کورساکف)، آستریاس (آلبنیز) و برخی آثار باخ، ویوالدی و شوپن رو با تار اجرا کرد. در پایین همین صفحه، به نمونه ای از این آثار می تونید گوش بدید.

 

این آثار در مجموع، کارهای زیبایی از آب در اومده و نوای دلنشین تار در موسیقی غربی هم خودش رو نشون داده، هر چند که مهم تر از اون هنر تنظیم و همین طور قدرت نوازندگی ساکت هست. به عقیده شخصی، آداجیو آلبینونی فوق العاده شده و اجرای آثار باخ هم جالب توجهه، شاید نشون بده که تار با موسیقی دوران باروک بیشتر همخوانی داره. حتماً تایید می کنید که قطعه پرواز زنبور عسل اوج مهارت و سرعت نوازندگی کیوان ساکت رو نشون میده و اصلاً باور نکردنی به نظر می رسه. در بین این آثار شاید فقط اجرای قطعه آستریاس آلبنیز که در اصل برای پیانو نوشته شده و بعدها به کرات به عنوان یکی از قطعات کلیدی (و نسبتاً مشکل) تکنوازی گیتار مورد استفاده قرار گرفته، مقدار زیادی از لحاظ زیبایی با اجرای گیتار فاصله داشته باشه که البته این نظر شخصی منه. (اجرای گیتار آستریاس رو از اینجا بشنوید).

 

هر چند که شاید نوای دلنشین تار به اون اندازه که خودش رو در قطعات موسیقی سنتی نشون میده در این آثار نشون نده و گر چه شاید آثار کلاسیک غربی با سازهای خودش زیباتر اجرا بشه، ولی به هر حال باید پذیرفت که اقدام کیوان ساکت که حاصل صرف سالها وقته، کاری است در خور توجه، که در عین زیبایی و نوآوری، نشان دهنده تسلط او به موسیقی غربی و ایرانی و مهارت ویژه او در نوازندگی تار هست. علاوه بر این، ساکت ثابت می کنه که تار این قدر قابلیت داره که بشه باهاش آثار غربی رو هم اجرا کرد و حتی باعث بیشتر شناساندن این ساز به جهانیان هم شده.

 

آداجیو (آلبینونی)                            مارش ترکی (روندوی ترکی) (موتسارت)

مانوئه (باخ)                                  آستریاس (آلبنیز)

بادینری (باخ)                                رقص شماره 5 مجار (برامس)

سمفونی شماره 40 (موتسارت)        پرواز زنبور عسل (ریمسکی کورساکف)

 

** پانوشت ۱: برای حفظ حق مولف (کپی رایت)، تمامی آثار بالا با کیفیت پایین (32kbps, 11KHz) قرار داده شدند. همچنین زمان هر کدوم از اونها در حدود یک دقیقه هست. ( به غیر از آداجیو  که زمان اصلی اون ۸ دقیقه هست و اینجا ۳ دقیقه از اون قرار گرفته و مارش ترکی که با کیفیتی بهتر از اینجا در سایت خود مولف موجوده). به هر حال برای گوش دادن آثار با کیفیت بالا و زمان کامل، می تونیدcd  اونها رو تهیه کنید.

 

** پانوشت ۲: خوشبختانه نسخه غربی تمام این آثار در پست "درباره موسیقی کلاسیک" همین وبلاگ موجوده و شما می تونید با گوش دادن به اونها، اجرای تار رو باهاش مقایسه کنید. (دو اثر باخ در بالا، در بخش موسیقی کلاسیک با عنوان "تمهایی از باروک" دیده میشه). فقط آستریاس در اون پست موجود نیست که اون رو هم در بالا قرار دادم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 19:14  توسط محمد  |