تبليغاتX
فرصتی برای نوشتن...
نمی دونم تا حالا فایل صوتی آرایشگاه مجازی (Virtual Barbershop) رو گوش کردید یا نه. اگه جوابتون منفیه، توصیه می کنم همین الان گوش بدید:

حتماً این فایل رو با گوشی و با صدای بلند گوش کنید. (Right و left گوشی رو هم به طور صحیح در گوشتون قرار بدید.) شما به طرز باورنکردنی خودتون رو در یک آرایشگاه خواهید دید و موهاتون اصلاح خواهد شد. شدت و جهت صداها کاملاً طبیعیه و دقیقاً احساس می کنید که هر چیزی در چه  نقطه ای داره اتفاق میفته.

در آخر فایل توضیح داده  میشه که این فایل با یه الگوریتم دیجیتال به نام CETERA درست شده. در حقیقت مغز این قدرت رو داره که صداها و زمان رسیدن اونها به دو گوش رو تشخیص بده و کار این الگوریتم اینه که اثر  حضور فیزیکی رو خنثی بکنه تا مغز همون عملکرد رو در حالت مجازی هم داشته باشه.

این توضیح رو هم بدم که توی فایل میگه به آرایشگاه مجازی Starkey خوش آمدید. Starkey یه شرکت تولید تجهیزات  شنوایی (طبی و غیر طبی) هست و فایل برای تبلیغات توسط این شرکت درست شده.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:31  توسط محمد  | 

ترانه  Beyond the Invisible کاری از Enigma است که در سال 1996 منتشر شد.

 Enigmaاصولاً به عنوان گروه موسیقی (Band) شناخته نمی شه، بلکه بیشتر به عنوان پروژه  موسیقی مطرح هست، چرا که موسس، تهیه کننده، آهنگساز، ترانه سرا و خواننده اصلی اون  یک نفر یعنی MichaelCretu رومانیایی  هست، شخصی که خالق پروژه های موسیقی دیگه ای هم بوده. البته اشخاص دیگه ای هم با اون در این پروژه همکاری داشتند.

موسیقی Enigma  بیشتر در ژانر New Age قرار میگیره، هر چند که به قول سایت ویکی پدیا، Enigma خودش پایه گذار نوعی از موسیقی هست که میشه اونو Enigmatic نامگذاری کرد. استفاده منحصر به فرد از موسیقی الکترونیک و  وجود نجواهای خاصی که به زبان لاتین یا زبانهای دیگه در آهنگها شنیده میشه، در کنار مفهوم خاص ترانه ها، کارهای Enigma رو از بقیه متمایز میکنه و یه ظاهر متافیزیک به اونها میده، به طوری که در حین شنیدن آهنگها، انگار شنونده از عالم مادی جدا میشه.

 Enigmaدر سال 1990 اولین آلبوم خودش را روانه بازار کرد. در این آلبوم، ترانه "Sadness" که به احتمال زیاد قبلاً اون رو شنیدید،  هفته ها در صدر جدول فروش اروپا قرار گرفت و تا به امروز هم معروفترین کار اونها محسوب میشه. همون طوری که گفتم، ترانهBeyond the Invisible   در سال 1996 منتشر شد و هر چند به اندازه Sadness  معروف نشد، ولی در زیبایی چیزی از اون کم نداره.  این توضیح رو هم بدم که در این آهنگ، زبان اون نجواهای ویژه ای که گفتم لتونیایی  هست (Latvian) که البته دقیقاً نمی دونم چرا از این زبان  استفاده شده:

 
I look into the mirror,
See myself, I'm over me,
I need space for my desires,
Have to dive into my fantasies.
I know as soon as I'll arrive,
Everything is possible,
Cause no one has to hide,
Beyond the invisible.

Sajaja bramani totari ta, raitata raitata, radu ridu raitata, rota
(Translation: The brave and wise men came together on horse)

Close your eyes,
Just feel and realize,
It is real and not a dream,
I'm in you and you're in me.
It is time,
To break the chains of life,
If you follow you will see,
What's beyond reality.
 
Ne irascaris Domine,
ne ultra memineris iniquitatis,
ecce civitas Sancti facta est deserta,
Sion deserta facta est,
Ierusalem desolata est,
domus sanctificationis tuae et gloriae tuae.
 
(Translation: Don’t be angry Lord,
Or remember iniquity forever,
Behold the Holy City is a desert,
Sion is mad a desert,
Jerusalem is desolate,
The house of your holiness and glory.)

 

دانلود آهنگ Beyond the Invisible.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:50  توسط محمد  | 

چند وقت پیش ایمیلی از یکی از دوستان دریافت کردم که روش برخورد با مشکلات در ایران رو با یه فلوچارت ساده نشون می داد. ممکنه شما هم قبلاً این رو دیده باشید، ولی دیدن دوباره اون خالی از لطف نیست.

راستی چرا ما ایرانی ها اینطوری هستیم؟!!!

                  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:14  توسط محمد  | 

یکی دو سال قبل از یکی از دوستام آهنگی شنیدم که فکر می کنم اسمش گل ارکیده بود و یه خواننده ایرانی اگه اشتباه نکنم برای کودکان سرطانی خونده بود. من همون موقع متوجه شدم که آهنگ ایرانی نیست، برای همین تو اینترنت دنبال اصلش گشتم و اون رو پیدا کردم.

خلاصه مطلب اینکه اسم آهنگ اصلی "Tango to Evora" است و ساخته آهنگساز و خواننده کانادایی "لورینا مک کنیت" (Loreena McKennitt) که در سال 1991 ساخته شده و به صورت موسیقی بدون کلام (Instrumental) هست. 

اما در سال 1996 خواننده یونانی "هریس الکسیو" (Haris Alexiou) شعری گفت و اون رو روی آهنگ مک کنیت اجرا کرد که به اسم "To Tango Tis Nefelis" (Nefeli's Tango) منتشر شد. این ترانه در اروپا فروش زیادی کرد و باعث شهرت بیشتر آهنگ مک کنیت شد.

فکر می کنم شما هم تصدیق می کنید که آهنگ فوق العاده هست؛ یه پس زمینه ملایم گیتار و نوای زیبای ویولن به اضافه صدای گیرای خواننده که نمی دونم چرا این قدر آدم رو تحت تاثیر قرار میده:

 
متن ترانه (یونانی):

To chryso koureli, pou sta mallia tis forage i Nefeli
na xechorizi ap'olous mes st'ampeli
irthane dyo mikri, mikri aggeli, ke to klepsane.
 
Dyo mikri aggeli, pou sta onira tous thelan ti Nefeli
na tin taïzoune rodi ke meli
na mi thymate, na xechnai ti theli, tin planepsane.
 
Yakinthi ke krina, tis klepsan to aroma ke to forane
ki i erotes petontas saïties, tin perigeloun.

Ma o kalos o Dias, tis perni to nero tis efivias 
tin kani synnefo ke ti skorpa, gia na min ti vroun…
 

 ترجمه انگلیسی: 

The golden ribbons, in Nefeli's hair she wore,
Made her stand out in the vineyard,
Along came two little angels, they stole them from her.
 
The two angels, desired Nefeli in their dreams,
With pomegranates and honey, clouded her memory,
To forget what she wanted, they tempted her away.
 
Her perfume of hyacinths and lilies, was stolen and worn by them.
And Eros fired his arrows, they laughed at her.
 
But the god Zeus takes the youth’s water from her,
He turns her to clouds and scatters her around, so she won’t be found again

 

دانلود آهنگ Nefeli's Tango.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 18:33  توسط محمد  | 

فیلم طناب (Rope) ساخته آلفرد هیچکاک محصول 1948 آمریکا، اولین فیلم رنگی این کارگردان محسوب می شه. این فیلم به خاطر پیوستگی زمانی و نماهای طولانی به یکی از فیلمهای مرجع تاریخ سینما تبدیل شده که در ادامه در موردش بیشتر توضیح خواهم داد.

 درباره کارگردان:

آلفرد هیچکاک (1980-1899) کارگردان انگلیسی، اولین فیلم خودش رو در سال 1925 ساخت و تا 1939 در انگلستان فیلمسازی کرد. سپس به آمریکا رفت و فیلمهای بعدی خودش رو (که شامل اکثر کارهای بزرگش هست) در بین سالهای 1940 تا 1976 در هالیوود ساخت.

صحبت کردن در مورد هیچکاک در چند سطر خیلی سخته، کسی که از نظر خیلی ها بهترین کارگردان تاریخ سینما محسوب می شه. هیچکاک فقط یه کارگردان نیست، بلکه نو آوری هاش در مسائل فنی، حرکات دوربین، طراحی صحنه، نور پردازی و خیلی چیزهای دیگه باعث شده که صحنه های فیلمهاش به صورت یه تابلوی نقاشی در ذهن بیننده باقی بمونه.

اما از همه این ها مهم تر، ژانر سینمایی منحصر به فرد اونه که از بقیه متمایزش می کنه. بر خلاف تصور عمومی، فیلمهای هیچکاک ترسناک نیست (شاید فقط فیلم روانی (Psycho) و تا حدی هم فیلم پرندگان (Birds) رو بشه در ژانر وحشت قرار داد) و اصولاً هدف هیچکاک ترسوندن مخاطب نیست. از طرفی فیلمهای اون در ژانر پلیسی یا جنایی هم قرار نمی گیره، چون با اینکه قتلی اتفاق میفته، قاتل معمولاً از ابتدا مشخصه و ابهامی در کار نیست. اما این هنر کارگردان هست که با وجود این موارد، بیننده رو از اول تا آخر فیلم در حالت دلهره (Thrill) و تعلیق (Suspense) قرار میده، کاری که به جرات میشه گفت هیچ کارگردان دیگه ای به این شکل انجام نداده.

یه نکته جالب در مورد هیچکاک اینه که هیچ وقت جایزه اسکار بهترین کارگردانی رو نبرد، با اینکه پنج بار نامزدش شد. چیزی که در در مورد بزرگان دیگه ای مثل چارلی چاپلین، اورسون ولز و استنلی کوبریک هم صدق میکنه و اعتبار این جایزه رو  تا حدی زیر سوال میبره.

 خلاصه داستان:

برندون (جان دال) و فیلیپ (فرلی گرنجر)، همکلاسی سابقشون دیوید رو دعوت می کنند و اون رو با یه طناب خفه و جسدش رو داخل یه جعبه قرار میدن. این کار تحت تاثیر صحبتهای معلم سابقشون، روپرت (جیمز استیوارت) انجام میشه که زمانی در مدرسه از هنر کشتن سخن می گفته و آدمکشی رو به جای جنایت، یه جور هنر می دونسته، به طوریکه یه سری انسانهای برتر این امتیاز رو دارند که انسانهای پست یا درجه دو رو بکشند.

به هر حال اونها خانواده و نامزد مقتول و همینطور معلم سابقشون رو در همون روز به مهمونی دعوت و برای اینکه کسی بویی نبره، میز شام رو روی جعبه ای که مقتول داخلشه می چینند. برندون سعی می کنه با اتکا به عقایدی که داره، خودش رو خونسرد نگه داره، ولی فیلیپ به تدریج کنترل خودش رو از دست میده و رفتارهایی بروز میده که باعث شک روپرت می شه.

مهمونی تموم میشه ولی روپرت به بهانه جاگذاشتن سیگارش بر می گرده و به تدریج پیش میره تا در نهایت در جعبه رو باز می کنه و جسد رو می بینه. برندون سعی می کنه روپرت رو متقاعد کنه که این تحقق همون چیزیه که خودش ازش حرف می زده، ولی روپرت از اون چه گفته احساس شرم می کنه. در آخر، روپرت گلوله های هفت تیر اونها رو به بیرون پنجره شلیک می کنه و منتظر حضور پلیس می شه.

 مروری بر فیلم:

مهم ترین ویژگی فیلم، همونطوری که در ابتدا هم گفتم، پیوستگی زمانی فیلم و پلانهای طولانی اونه. کل فیلم شامل فقط یه سکانسه، یعنی از ابتدا تا پایان، هیچ پرش زمانی توی فیلم رخ نمی ده و زمان در طول داستان به اندازه مدت زمان فیلمه. از اون مهم تر، نماهای بسیار طولانی فیلم هست. کل فیلم شامل فقط 10 پلان هست که طول بعضی از اونها به ۱۰ دقیقه می رسه. (حداکثر طول یه حلقه فیلم در اون زمان ۱۰ دقیقه بوده، وگرنه چه بسا این زمان طولانی تر هم میشد!)

همونطور که می دونید، پلان (نما) که کوچکترین واحد فیلمه، به تصاویر گرفته شده با یه حرکت دوربین (از شروع تا کات) گفته می شه و مدت معمول اون خیلی کمتر از ده دقیقه هست و این تدوینگر هست که بعداً اونها رو کنار هم قرار میده. ولی تو این فیلم، عملاً تدوینی وجود نداره. شاید تماشاگر سینما متوجه دشواری های ساخت این فیلم نشه، ولی گرفتن پیوسته ده دقیقه فیلم با توجه به اشتباهات متعدد بازیگران و عوامل خیلی دشواره. ضمن اینکه گفته میشه که دیوارهای اتاقها متحرک بوده و یه سری از عوامل دائماً دیوارها و مبلمان رو جا به جا می کردند تا جا برای حرکت دوربین باز بشه.

                

به این نکته هم دقت کنید که در ابتدای فیلم هوا روشنه و به تدریج آفتاب غروب می کنه و شب میشه. یعنی هر روز حداکثر یه پلان می گرفتند و اگه یه پلان خراب میشد، مجبور بودند تا فردا همون موقع صبر کنند که با همون روشنایی دوباره تکرارش کنند.

نکته دیگه در مورد فیلم اینه که کلش در داخل یه اتاق میگذره، چیزی که بهش یه ظاهر تأتری میده. طراحی صحنه فوق العاده و چشم انداز نیویورک از داخل پنجره (که ما رو متوجه گذر زمان و فرا رسیدن شب هم می کنه) از نکات برجسته فیلمه. جالب اینه که فیلم موسیقی متن نداره و همین بیشتر اون رو شبیه تأتر میکنه. با تمام این اوصاف، هنر کارگردان، تماشاگر رو سر جای خودش میخکوب می کنه.

شروع فیلم با یه نمای لانگ شات از بیرون پنجره به خیابونه و بعد به داخل اتاق میاد، جایی که برندون و فیلیپ، تقریباً دیوید رو خفه کردن. یعنی بدون هیچ مقدمه ای، قتل نشون داده میشه و بعداً در طول فیلم کم کم انگیزه مشخص میشه. برندون که واقعاً امتیاز برتر بودن رو در خودش احساس کرده، خونسرد عمل میکنه ولی فیلیپ بلافاصله پشیمون میشه و کم کم کنترل خودش رو از دست میده، که نهایتاً باعث کشف ماجرا از سوی روپرت میشه.

در فیلم صحبت از هنر کشتن (Art of Murder) میشه، چیزی که در عمل واقعاً وجود داره (می تونید Search کنید!) همچنین از نیچه و Superman اون یاد میشه (اگه "چنین گفت زرتشت" نیچه رو با ترجمه داریوش آشوری خونده باشید، دیدید که به اسم "ابر انسان" ترجمه شده). به نظر میرسه که این موضوع با توجه به زمان فیلم ( بعد از جنگ جهانی دوم) و اینکه نازیسم تحت تاثیر عقاید نیچه شکل گرفت، مطرح شده باشه. حتی در بحث هاشون به هیتلر هم اشاره میشه، البته برندون اعتقاد داره که طرفداران هیتلر به علت حماقت جزء درجه دومی ها قرار می گیرن و باید کشته بشن! در فیلم اشاره ای هم به "جنایت و مکافات" داستایوفسکی میشه.

یکی از صحنه های قشنگ فیلم جاییه که عمه مقتول با طالع بینی به فیلیپ میگه که دستات تو رو به شهرت میرسونه (با توجه به نوازندگی فیلیپ و در حقیقت ارتکاب قتل (که توسط دستهای خودش انجام شد)). صحنه قشنگ دیگه، مناظره برندون و روپرت (به عنوان طرفدار هنر کشتن) با پدر دیوید (که نمی دونه پسرش کشته شده) هست. صحنه جالب دیگه جاییه که خدمتکار یواش یواش میز شام رو از روی جعبه (حاوی جسد) برمیداره و جعبه تا آستانه باز شدن پیش میره.

اما اوج فیلم جاییه که روپرت به ماجرا پی میبره، در جعبه رو باز میکنه و جسد رو می بینه. دیالوگ های بعدی اون با برندون و فیلیپ، زیباترین قسمت فیلمه، جایی که روپرت از اونچه گفته احساس شرمساری میکنه و به اونها می گه که کی تعیین کرده که شما برترید و اون موجود بدبخت، مادونه، مگه شما خدا هستید؟

نکته آخر در مورد بازی هاست. جیمز استیوارت (روپرت) که احتیاجی به تعریف نداره، یکی از بهترینهای تاریخ سینماست که بعداً در چند فیلم دیگه هیچکاک هم بازی کرد. اما  جان دال (برندون) و فرلی گرنجر (فیلیپ)، که به اندازه استیوارت معروف نیستند، در نقش یه آدم خونسرد و یه آدم عصبی و وحشتزده فوق العاده ظاهر شدن. این نکته هم جالبه که هیچکاک تقریباً در تمام فیلمهاش در یه صحنه ظاهر شده که به Hitchcock Cameo معروفه و در حقیقت امضای هنریش محسوب میشه. در این فیلم هم در نمای اول، به صورت یه رهگذر از خیابون رد میشه.

خیلی طولانی شد! به هر حال توصیه می کنم این فیلم رو حتماً ببینید و اگه قبلاً دیدید یه بار دیگه با دقت بیشتر نگاه کنید.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:58  توسط محمد  | 

برای عوض شدن حال و هوای وبلاگ، هر از گاهی یه مطلبی رو که به نظرم جالب می رسه براتون می نویسم. این بار یه شعر از مهدی اخوان ثالث میارم که بیشتر جنبه طنز داره:

پدربزرگ شدم ، دخترم پسر زایید
خجسته بادا گفتم، که این بباید گفت
زنم، که او هم مادربزرگ شد نوه را
به بر گرفت و ببوسید و شاد گشت و شکفت
فرا رسید چو شب، گفتم: ای خدا چه کنم؟
زنم "چه گفتی" پرسید و پاسخی نشنفت
پدربزرگ شدن خود به خود ندارد عیب
چگونه در بر مادربزرگ باید خفت؟!!!

قضاوت در مورد این شعر رو به خودتون واگذار می کنم. البته برای این که صدای محافل فمنیستی در نیاد و به تلاش در جهت نابرابری جنسیتی متهم نشم (!)، این رو اضافه می کنم که پدربزرگ باید یه نگاهی هم به خودش می انداخته. اما با تمام این اوصاف عجب شعریه این شعر، مگه نه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:17  توسط محمد  | 

ترانه Logical Song شاید معروفترین اثر گروه انگلیسی Supertramp باشه که در سال 1979 در آلبوم صبحانه در آمریکا منتشر شد.

Supertramp یکی از گروههایی هست که کارهاش بیشتر در ژانر راک پیشرو یا راک هنری قرار می گیره، ژانری که پارامترهایی از موسیقی کلاسیک و جاز رو به موسیقی راک اضافه می کنه، هر چند که رفته رفته کارهای این گروه به سمت موسیقی پاپ گرایش پیدا کرد.

به طور مختصر بگم که این گروه که اکثر اعضاش انگلیسی هستند در سال 1969 با سرمایه گذاری یک میلیونر هلندی شکل گرفت و تا سال 1988 فعال بود، گرچه در سال 1982 با رفتن خواننده و یکی از اعضای اصلی گروه یعنی راجر هاجسن (Roger Hodgson) دچار افول شد.

در مورد Logical Song باید گفت که علاوه بر موسیقی فوق العاده دلنشینی که داره، از نظر متن شعری هم خیلی قوی هست. شعر ابتدا دوران کودکی رو مجسم می کنه، دورانی که کودک فارغ از همه چیز و بدون احساس مسوولیت، به طور آرمانی به دنیا نگاه می کنه و همه چیز به نظرش فوق العاده میاد، یعنی فقط به زیبایی های زندگی توجه می کنه. ولی وقتی وارد اجتماع می شه، اون طرف قضیه یعنی سختی ها و تیرگی های زندگی رو هم مشاهده می کنه. در این شرایط هست که کم کم احساس مسوولیت می کنه، یاد می گیره که منطقی و عقلانی فکر کنه و نسبت به همه چیز بدگمان باشه. در حقیقت با گذشت عمر، آرمان گرایی، معصومیت و خلاقیت انسان کم کم از بین می ره و بشر تبدیل به یه ماشین میشه.

در چنین شرایطی انسان باید دائماً فکر کنه که چی می خواد بگه، وگرنه ممکنه برچسب تندروی، آزادیخواهی، تعصب، تبهکاری یا هر چیز دیگه ای به اون بزنند. آدم وارد اجتماع می شه که به عنوان یه فرد قابل احترام شناخته بشه ولی در حقیقت اعتبار واقعیش به اندازه یه دسته سبزی بیشتر نیست! (به کار بردن واژه vegetable که هم قافیه چند کلمه دیگه ولی در معنی کاملاً متفاوته شاید جزو  زیباترین قسمتهای شعر باشه).

و شبهاست که انسان در تنهایی خودش احساس پوچی می کنه، از این که واقعاً نمی دونه چی از این دنیا یاد گرفته و از اینکه اصلاً خودش رو نتونسته بشناسه:


When I was young, it seemed that life was so wonderful,
a miracle, oh it was beautiful, magical.
And all the birds in the trees, well they'd be singing so happily,
joyfully, playfully watching me.

But then they send me away to teach me how to be sensible,
logical, responsible, practical.
And they showed me a world where I could be so dependable,
clinical, intellectual, cynical.

There are times when all the world's asleep,
the questions run too deep
for such a simple man.
Won't you please, please tell me what we've learned
I know it sounds absurd
but please tell me who I am.

Now watch what you say or they'll be calling you a radical,
liberal, fanatical, criminal.
Won't you sign up your name, we'd like to feel you're acceptable,
respectable, presentable, a vegetable!

At night when all the world's asleep, .....

 

دانلود آهنگ Logical Song.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 22:18  توسط محمد  | 

ترانه Yesterday کاری جاودانه از گروه انگلیسی بیتلز (Beatles) هست که در سال 1965 در آلبوم Help اونها منتشر شد. در مورد بیتلز فکر می کنم زیاد لازم نباشه بنویسم چرا که بدون شک این گروه و اعضاش به یکی از نمادهای قرن بیستم تبدیل شدند.

 

جالبه بدونید که اسم این آهنگ به عنوان آهنگی که بیشترین بار توسط افراد یا گروههای دیگه اجرا شده در کتاب رکوردهای گینس به ثبت رسیده، به طوری که تا به امروز بیش از سه هزار"Cover Version"   از اون منتشر شده. (در بین خواننده های ایرانی هم احتمالاً می دونید که فرهاد این آهنگ رو اجرا کرده). تنها آهنگ دیگه ای که تو این زمینه می تونه تا حدی با Yesterday برابری کنه، آهنگ  Summertime اثر آهنگساز کلاسیک مدرن آمریکایی جرج گرشوین هست. به هر حال از نظر خیلی ها، Yesterday بهترین آهنگ تاریخ موسیقی راک و حتی بهترین ترانه قرن بیستم معرفی شده.

 

در مورد آهنگ باید بگم که اگرچه به اسم گروه بیتلز هست ولی عملاً فقط کار یکی از چهار عضو گروه یعنی پل مک کارتنی (Paul McCartney) هست. نقل می کنند که مک کارتنی یه شب از خواب پرید و سریع پشت پیانو نشست و ملودی آهنگ رو که در خواب شنیده بود اجرا و روی نوار ضبط کرد. اون تا یه مدتی فکر می کرد که ممکنه آهنگ رو از جای دیگه ای شنیده باشه، برای همین به هر کی می رسید آهنگ رو براش اجرا می کرد و ازش می پرسید که آیا قبلاً این رو شنیده یا نه، تا این که مطمئن شد که آهنگ دزدی نیست! بعد از اون، شعر رو براش سرود و روی اون قرار داد.

 

مک کارتنی خیلی تلاش کرد تا موفق شد که بقیه اعضا رو متقاعد کنه که این آهنگ رو در آلبومشون قرار بدند، چرا که با بقیه کارهای بیتلز خیلی فرق داشت. با این که آهنگساز فقط مک کارتنی بود، ولی مثل بقیه آهنگهای بیتلز به اسم لنون- مک کارتنی منتشر شد. بعد از انتشار، آهنگ مثل بمبی صدا کرد و بر خلاف بقیه آهنگهای گروه که بیشتر مخاطباش جوونها بودند، مورد علاقه همه گروههای سنی قرار گرفت.

 

شما در آهنگ فقط صدای گیتار اکوستیک پل مک کارتنی رو می شنوید که خودش هم شعر رو می خونه. بقیه اعضای گروه هیچ نقشی در اجرا ندارند و صدای گیتار باس و درام هم شنیده نمی شه. فقط یه کوارتت ساز های زهی (دو تا ویولن، یه آلتو و یه ویولن سل) گیتار مک کارتنی رو همراهی می کنند که از این نظر آهنگ یه مقداری شبیه موسیقی کلاسیک شده. مثل اکثر ترانه های اون دوره، زمان آهنگ بیشتر از دو دقیقه نیست. در مورد شعر هم باید بگم که یادی از روزهای خوش گذشته هست بعد از یه جدایی. با شنیدن آهنگ، گویی آدم برای دو دقیقه به یه عالم دیگه می ره:

 

Yesterday, all my troubles seemed so far away,

Now it looks as though they’re here to stay,

Oh I believe in yesterday.

Suddenly, I’m not half the man I used to be,
There’s a shadow hanging over me,
Oh yesterday came suddenly.
 
Why she had to go I don’t know, she wouldn’t say,
I said something wrong, now I long for yesterday.

Yesterday, Love was such an easy game to play,
Now I need a place to hide away, Oh I believe in yesterday.

دانلود آهنگ Yesterday.

   

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 10:50  توسط محمد  | 

با سلام و خوش آمد گویی به همه دوستانی که به اینجا سر می زنند.

باید بگم که مثل همه وبلاگ ها، اینجا فرصتی برای من پیش میاره که چند دقیقه ای بنویسم، همون چیزی که می تونه وجه تسمیه این وبلاگ هم باشه. البته من اسمای بهتری هم تو ذهنم داشتم که همه اونا قبلاً گرفته شده بود.

در مورد خودم هم چیز زیادی لازم نیست بگم، البته بعداً تو یه فرصت مناسب این کار رو خواهم کرد. ظاهر وبلاگ هم الان به صورت default خودشه که ممکنه بعداً تغییر کنه.

در مورد مطالب وبلاگ، باید بگم که بیشتر حول موسیقی و سینما خواهد بود. هر از گاهی، یه آهنگ (معمولاً معروف) که به نظرم جالب میاد رو انتخاب می کنم و چند سطری در موردش می نویسم. البته حتماً لینک دانلود آهنگ رو هم در کنار مطلب قرار میدم. گاهی هم فیلمی رو انتخاب می کنم و در موردش یه مقداری می نویسم که البته شاید نشه اسمش رو نقد گذاشت و بیشتر توصیه ای هست به دیدن فیلم. به این کار خیلی علاقه دارم ولی یه مقدار وقت گیره، چون مستلزم اینه که فیلم رو از اول تا آخر دوباره با دقت ببینم.

در کنار این مطالب، در مورد هر موضوع دیگه که به نظرم جالب یا خوندنی بیاد هم خواهم نوشت. گاهی هم مثل هر وبلاگ دیگه، ممکنه خاطراتی از خودم رو بنویسم.

خلاصه مطلب، خوشحال می شم اگه به این وبلاگ سر بزنید و خوشحال تر میشم اگه در مورد نوشته هام نظر بدید. منتظر پیشنهادات و انتقادات همه شما هستم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:50  توسط محمد  |