|
|
|
|
|
چند روز قبل "درباره الی" را دیدم و باید بگویم خیلی به دلم نشست. بعد از مدتها فیلمی بر پرده سینمای ایران دیدم که تقریباً از هر نظر قابل ستایش بود و مسلماً نام این فیلم در میان بهترینهای سینمای ایران باقی خواهد ماند. فیلم ماجرای سفر سه زوج جوان (امیر (مانی حقیقی) و سپیده (گلشیفته فراهانی)، پیمان (پيمان معادي) و شهره (مريلا زارعي)، منوچهر (احمد مهرانفر) و نازى (رعنا آزادىور)) به همراه احمد (شهاب حسینی) -که به تازگی از خارج برگشته و از همسرش جدا شده- به شمال کشور است. در این سفر دختری به نام الی (ترانه علیدوستی) -مربی مهدکودک فرزند سپیده- به اصرار سپیده با آنها همسفر شده که هدف سپیده، آشنا کردن الی با احمد است. پس از مستقر شدن در ویلایی نزدیک ساحل، آرش -فرزند پیمان و شهره- در آب میافتد که با تکاپوی بقیه، نجات پیدا میکند ولی گروه متوجه میشود که الی گم شده است. مشخص نیست که او برای نجات پسرک خود را در آب انداخته یا همانطور که قبلاً هم اصرار کرده بود به تهران برگشته و یا حتی خودکشی کرده است. تلاش برای یافتن الی به جایی نمیرسد و گروه در مواجهه با پلیس متوجه میشوند که حتی نام الی را هم نمیدانند. آنها کم کم پی میبرند که الی و مهمتر از آن سپیده همه حقایق را نگفتهاند. الی نامزد داشته ولی اصلاً علاقهای به او نداشته و میخواسته از او جدا شود و سپیده این موضوع مهم را حتی از احمد هم پنهان کرده است. بین اعضای گروه کشمکش در میگیرد و هر یک برای نجات از مهلکه دیگری را متهم میکنند. در این میان نامزد الی، علیرضا (صابر ابر) هم وارد داستان میشود. سرانجام سپیده نیز متقاعد میشود که برای منفعت جمع دروغ بگوید و در پاسخ علیرضا که میپرسد آیا الی به او گفته که نامزد داشته، نه میگوید. سرانجام، سرنوشت الی که تا کنون برای تماشاگر مشخص نبود، با پیدا کردن جسدش مشخص میشود و علیرضا که به کلی سرخورده شده، حتی تمایلی برای خبر دادن به خانواده الی ندارد.
درباره الی روایت زندگی و روابط انسانهایی از طبقه متوسط اجتماع است، شخصیتهایی که حتی کارگردان به طور دقیق مشخص نمیکند چه نسبتی با هم دارند. در عوض فرهادی هوشمندانه از پرداختن به کوچکترین جزئیات غافل نشده و آنچنان نماهایی گرفته و آنچنان شخصیتهایی خلق کرده که بیننده تصور میکند رفتار و روابط کاراکترهای فیلم میتواند گوشه هایی از شخصیت خود او در مواجهه با مشکلات باشد. از همان ابتدای داستان، الی خود را جدای از این جمع میپندارد و قصد رفتن دارد. صحنه بادبازک بازی او با آن کلوزآپهای فوقالعاده، گویی خبر از بازی شوم سرنوشت میدهد. این آخرین باری است که الی را میبینیم و این نما آرامش ظاهری داستان را (که به اعتقاد شخصی تا حدی هم طولانی شده بود)، به هم میزند. به دنبال صدای جیغ و داد کودکان و به خصوص صحنه گریه معصومانه کوچکترین بچه که میخواهد به بقیه بفهماند که آرش در آب افتاده، صحنه تلاش برای گرفتن او از آب آغاز میشود، با آن فیلمبرداری استثنایی که بیننده را برای چند دقیقه در دلهره عجیبی قرار میدهد. و بعد از نجات پسرک است که همه متوجه گم شدن الی میشوند. از اینجا به بعد است که فرهادی کنکاش عمیق خود در رفتار و خصوصیات درونی انسانها را به نمایش میگذارد که یکی از وجوه اصلی برتری فیلم است. همه شخصیتها برای رهایی از مهلکه عصبی میشوند، پرخاش میکنند، دروغ میگویند و انگشت اتهام را متوجه دیگری میکنند و در این راه حتی فراموش میکنند که احتمالاً الی برای نجات فرزند خودشان در آب رفته است. آنها حتی به بچه ها یاد میدهند که دروغ بگویند. سرانجام با حضور علیرضا که به موضوع پی برده و فقط برایش مهم است بداند که آیا الی نامزد داشتن خود را به سپیده گفته یا نه، منفعت جمع را ترجیح میدهند و سپیده نیز متقاعد میشود که دروغ بگوید. دروغی که به سرخوردگی علیرضا و احتمالاً تباهی زندگی آینده او منجر خواهد شد. فرهادی که تا اینجا با ایجاد ابهام در سرنوشت الی تماشاگر را به دنبال خود کشیده و البته به تفکر بیشتر وادار کرده، با نشان دادن جسد او که از آب گرفته شده، به این موضوع خاتمه میدهد. در نمای پایانی فیلم که اعضای گروه در حال بیرون آوردن اتومبیلی از ماسه ها هستند، تلاش آنها برای فراموشی واقعیت و گام برداشتن در راه پر پیچ و خم زندگی را تداعی میکند. بدون شک فرهادی در ساختن فضای فیلمش از فیلم "ماجرا" ساخته میکل آنجلو آنتونیونی الهام گرفته است. این تاثیر به قدری است که بینندهای که قبلاً ماجرا را دیده باشد، بیشک به یاد آن میافتد. در فیلم ماجرا چند زوج جوان سوار بر قایقی تفریحی به جزیرهای سفر میکنند. در این میان یکی از دختران به طرز مرموزی گم میشود و تلاش برای یافتنش به جایی نمیرسد. در آنجا هم اعضای گروه نمیدانند که او رفته یا غرق شده یا خودکشی کرده است. البته فرهادی تا اینجای ماجرا را الگوی خود قرار داده و ادامه فیلمش در مسیری کاملاً متقاوت قرار میگیرد، بهطوریکه به هیچ وجه فیلم او تقلیدی از آنتونیونی به حساب نمیآید. در ادامه فیلم ماجرا، نامزد دختر گمشده، با دوست او که در آن جمع است، رابطه عاشقانهای برقرار میکند و اصلاً سرنوشت دختر به طور عمدی در فیلم فراموش میشود. فیلم ماجرا اولین فیلم از سه گانه معروف آنتونیونی (ماجرا، شب و کسوف) است که جزو شاهکارهای تاریخ سینماست و در موقعی مناسب حتماً در مورد آن خواهم نوشت. از نکات جالب فیلم، نبود بازیگر یا بازیگرانی به عنوان نقش اول است. تمام شخصیتهای فیلم (به جز الی که اتفاقاً وجه تسمیه فیلم است) تقریباً به اندازه مساوی نقش دارند. کارگردان شخصیت پردازی فوق العادهای انجام داده و همه بازیگران از عهده نقششان برآمدهاند، به طوری که بر خلاف اکثر فیلمها، نمیتوان گفت که حتی یک بازیگر بد بازی کرده است و حتی بازی کودکان خردسال فیلم نیز جالب توجه به نظر میرسد. از حضور کوتاه ولی تاثیرگذار ترانه علیدوستی در نقش الی با همان بازی معصومانه همیشگیاش و بازی فوق العاده شهاب حسینی -که در هر فیلم بهتر از فیلم قبلی بازی میکند- و بازی گلشیفته فراهانی -که شاید نقش کلیدیتری نسبت به بقیه داشته باشد- گرفته تا بازی مریلا زارعی، صابر ابر، احمد مهرانفر و رعنا آزادىور. نکته جالب بازی مناسب پیمان معادی –که اصولاً فیلمنامه نویس است- و از آن مهمتر بازی استثنایی یار همیشگی فرهادی، مانی حقیقی که او هم از کارگردانان آیندهدار سینمای ماست میباشد. (مانی حقیقی و اصغر فرهادی فیلمنامه چهارشنبهسوری و کنعان را به اتفاق هم نوشتند که اولی را فرهادی و دومی را حقیقی کارگردانی کرد که هر دو از بهترین فیلمهای سالهای اخیر هستند.) از نکات دیگر فیلم نداشتن موسیقی متن است و جالب اینجاست که در پایان فیلم که موسیقی تیتراژ پخش میشود، بیننده به یاد این موضوع میافتد، گویی صداها و صحنه های فیلم به منزله موسیقی عمل کرده و اصلاً احتیاجی به اضافه کردن آهنگی نبوده است. موسیقی تیتراژ پایانی " آهنگی برای الی" نام دارد و ظاهراً در جایی فرهادی گفته است که در بین تعدادی قطعه، این را پسندیده و بعداً فهمیده که نام آن آهنگی برای الی است. در "دریاره الی" کارگردان شعار نمیدهد، فقط روایت میکند و قضاوت را به بیننده واگذار میکند. در کنار فیلمهایی که میبینیم و در بعضی از آنها فقط به خاطر داستان و پیام فیلم مجذوبشان میشویم، درباره الی فیلمی است که علاوه بر این موضوع از لحاظ سینمایی قابل ستایش است و به تعبیر شخصی تماشاگر برای دو ساعت جلوههایی از سینمای ناب را نظاره میکند. درباره الی برنده جایزه بهترین کارگردانی از جشنواره برلین و جشنواره فیلم فجر شد. فرهادی تا کنون چهار فیلم ساخته، چهار فیلمی که همگی خوب بودند و البته هر کدام از قبلی بهتر. مسلماً هم اکنون او یکی از بهترین کارگردانان سینمای ایران است و در آینده از او بیشتر هم خواهیم شنید. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 20:18 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
اعصابم به هم میریزه از این همه تنزل سلیقه جامعه. از کجا بگم، از سریال های
تلویزیون؟ شخصاً خیلی تلویزیون نمیبینم و شاید بشه گفت که به جز بعضی مجموعههای
طنز، ده دوازده سالی باشه که هیچ سریال تلویزیونی رو تماشا نکردم. البته اصلاً
اعتقاد ندارم که سریال تلویزیونی باید یه کار هنری باشه و ارزشش در حد سینما باشه.
اتفاقاً باید یه کار سرگرم کننده و برای پر کردن وقت بیننده باشه ولی نه به هر
قیمتی. تمام مجموعههای تلویزیونی شده یه سری کار نازل با یه مشت کلیشه ها و شعارهای
تکراری و مزورانه. ولی اون چیزی که مهمتره اقبال مردم به سمت اونهاست. فقط یه
مثال میزنم، یوزارسیف! شده همه فکر و ذکر مردم. ظاهراً که فقط من نمی بینم! فقط
یه نگاه بهش بندازی، از فیلمنامه گرفته تا دیالوگها و انتخاب بازیگر و طراحی صحنه
و لباس و بقیه چیزا، هیچ چیزش قابل تحمل نیست، ولی میبینید که با چه اشتیاقی
دنبال میشه.
حالا این که تلویزیونه، سینما رو چی بگم. جایی مقالهای خوندم از یه منتقد سینما در مورد فیلم چارچنگولی که ازش به عنوان "اتفاق حيرت انگيزی به نام چارچنگولی" یاد کرده بود. نویسنده به نقاط متعدد ضعف و شوخیهای سخیف فیلم اشاره داره و اینکه حتی کارگردان با صراحت گفته که ایده طنز دوقلوهای به هم چسبیده فیلم رو از ماجرای واقعی و تلخ لاله و لادن گرفته! به هر حال نویسنده اعتقاد داره که اقبال کم نظیر مردم به این فیلم و فیلمهایی نظیر شاخه گلی یرای عروس، بله برون و ... در سالهای اخیر این پندار رو تقویت میکنه که سالها بعد از دوران رواج فیلمفارسی، بار دیگه گرایش به این نوع فیلمسازی در حال برگشته. در حالیکه در سالهای نه چندان دور، فیلمهای ارزشمندی مثل زیر پوست شهر، شوکران و سگکشی در راس هرم فروش قرار داشت. یه مثال دیگه، اخراجیها! اخراجیهای شماره یک رو که این توفیق(!) نصیبم شد که به دستم برسه، به زحمت تونستم تا آخرش ببینم. حالا به این موضوع کاری ندارم که فیلم ارزش هنری نداره، چرا که از چنین کارگردانی انتظار نمیره که اثری با ارزش خلق کنه. ولی مساله اینه که شوخیها و لودگیهای فیلم نه تنها جالب نبود که آزاردهنده هم بود و اون نتیجه گیری آبکی داستان و بقیه ماجرا رو هم که خودتون میدونید. حالا این فیلم چه تاثیری روی مخاطب گذاشته که برای شماره دوی اون این طوری سر و دست میشکنن و اینچنین فروشی میکنه، خدا میدونه. خلاصه در این زمونه عشق مردم شده یه سری از این فیلمها که معمولاً ستارههاش بازیگران مجموعه های طنز تلویزیونی هستند و یا یه سری فیلمهای عاشقانه بیمحتوا، خوب طبیعیه که اکثر کارگردانها به این سمت کشیده بشن. حالا کسانی هم که بهترن، نمیخوان و یا نمیتونن فیلم مورد علاقهشون رو بسازن. (البته منظورم این نیست که اصلاً فیلم خوب ساخته نمیشه). اینه که کارگردانی مثل مهرجویی که شاهکارهایی در سینمای ما خلق کرده، فیلم ضعیف سنتوری رو میسازه که شاید حتی نشه بگی خیلی بهتر از اخراجیهاست و جالبه که باز مورد استقبال اکثر مردم قرار میگیره (علیرغم اکران نشدن). اینه که کار آخر بهرام بیضایی "وقتی همه خوابیم" بیشتر از اینکه کاری با ارزش از نظر سینمایی باشه، وسیلهای میشه برای درد دل کردن و گلایه از اوضاع فعلی سینما. و حالا سرم درد میگیره وقتی صفهای طولانی مردم رو جلوی سینما برای دیدن "اخراجیهای دو" میبینم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:12 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
پس از ظهور سینمای موج نوی فرانسه در اواخر دهه پنجاه و شکوفایی آن در دهه شصت، موج دیگری از سینما در اروپا شکل گرفت که به سینمای نوین آلمان مشهور شد. دهه هفتاد دوران شکوفایی این سینماست، با آثاری به یاد ماندنی مانند "دوست آمریکایی" ویم وندرس، "ازدواج ماریا براون" راینر ورنر فاسبیندر و البته قبل از اینها شاهکار ورنر هرتسوگ یعنی "آگیره، خشم پروردگار".
"آگیره، خشم پروردگار" (Aguirre, Wrath of God) محصول 1972، ساخته کارگردان برجسته آلمانی ورنر هرتسوگ و به عبارتی بهترین فیلم کارنامه اوست. فیلم روایتی است از سفر گروهی اسپانیایی در قرن شانزدهم به جنگلهای آمریکای جنوبی در جستجوی شهر افسانه ای طلا یعنی الدورادو. در حقیقت فیلم برداشت آزاد هرتسوگ از تنها خاطرات به جای مانده از این سفر است؛ داستان جاه طلبی "دون لوپه دی آگیره" که پس از کشتن رهبر گروه و معرفی اشراف زاده ای ضعیف به عنوان پیشوا، عملاً خود رهبری گروه را به دست می گیرد و موجب کشته شدن تک تک افرادش می شود. هرتسوگ که یک مستندساز قابل هم هست، در فیلمهای داستانی خود نیز علاقه اش به طبیعت را پنهان نمی کند. فیلم مانند اکثر کارهای کارگردان، دارای جلوه های تصویری فوق العاده است. در ابتدا بیان می شود که بومیان آمریکای جنوبی پس از تسخیر سرزمینشان به دست اسپانیایی ها، افسانه الدورادو را خلق کردند؛ سرزمینی پوشیده از طلا در سرچشمه های آمازون. سکانس ابتدایی فیلم که یکی از به یادماندنی ترین سکانسهای آن است، عبور گروه از میان جنگلهای مه آلود و کوهستانی آمازون است. مناظر حیرت آوری که هرتسوگ به تصویر می کشد به همراه موسیقی خاص و مسحور کننده ای که نوعی حس ترس و ناامیدی را القا می کند (از اینجا بشنوید)، بیننده را در جای خود میخکوب می کند. به نظر می رسد که در بین کاراکترها، کارگردان فقط در صدد شخصیت پردازی نقش اول فیلم یعنی آگیره (با بازی درخشان کلاوس کینسکی) بر آمده است. کینسکی بازیگر بزرگ آلمانی که در چند فیلم دیگر نیز با هرتسوگ همکاری داشته ، به پرخاشگری و رفتاری دیوانه وار در زندگی واقعی نیز معروف بوده و همین خلق و خو، باعث پرداخت بهتر شخصیت آگیره شده است. مردی دیوانه و تشنه قدرت که خود را خشم پروردگار می نامد و با جاه طلبی خود تک تک افراد گروه را می کشد و یا به کشتن می دهد. افراد گروه با تیر بومیانی کشته می شوند که نشان داده نمی شوند و همین بر اثربخشی فیلم و ایجاد حس ناامنی در بیننده می افزاید. نکته جالب کشیش است که به جای طرفداری از اعضای گروه، عنوان می کند که برای رضای خداوند، کلیسا همواره در طرف قدرت بوده است. سکانس پایانی فیلم که شاید زیباترین قسمت آن باشد، جایی است که آگیره بر روی قایقش در میان جسد افراد گروه (و از جمله دخترش) ایستاده و در حالیکه اطرافش را انبوهی از میمونهای پر سر و صدا احاطه کرده اند، هنوز نقشه تصرف تمامی سرزمین و ایجاد سلسله پادشاهی خود را در سر می پروراند. "آگیره، خشم پروردگار"، بیش از آنکه یک فیلم تاریخی باشد، فیلمی است در وصف نیاز ذات بشری به قدرت، اثری در نکوهش جاه طلبی و غرور انسان و تصویری خاطره انگیز از ناتوانی انسان در مقابل طبیعت. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 22:51 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
در طول تاریخ فیلمهای بزرگی آمدند و جریانهایی ایجاد کردند، تاثیری عمیق بر جامعه بشری نهادند و گاه به نمادهایی تبدیل شدند و بی شک یکی از آنها Pulp Fiction است. فیلمی که شخصاً برایم بهترین اثر تاریخ سینما بوده و هست. برای من که حرفه ام سینما نیست، اما فیلم خوب زیاد دیده ام. بارها پالپ فیکشن را تماشا کردم و هر بار بعد از دیدنش متاثر شده و به فکر فرو رفته ام؛ در حقیقت با آن زندگی کرده ام.
اما Pulp Fiction یا "داستان عامه پسند" شاهکار سینمایی "کوینتین تارانتینو" است که در سال 1994 ساخته شد. فیلم نامزد اسکار بهترین فیلم، کارگردان، فیلمنامه و تدوین شد و هر سه بازیگر اصلی فیلم یعنی جان تراولتا، ساموئل ال جکسون و اوما تورمن نامزد دریافت اسکار شدند که در این میان جایزه بهترین فیلمنامه نصیب تارانتینو شد. در تقسیم جوایز فیلم به نوعی تحت تاثیر فارست گامپی قرار گرفت که مسلماً ارزشهای پالپ فیکشن را نداشت ولی اسکار پسند تر بود. اما پالپ فیکشن در جشنواره کن خوشتر درخشید و نخل طلا را نصیب تارانتینوی جوان و نه چندان مشهور کرد، در حالیکه رقیبی چون "قرمز" کیشلوفسکی داشت.
به مرور زمان بر شهرت فیلم افزوده شد و هر روز بیشتر و بیشتر تحسین شد. در رده بندیهای مختلف، فیلم معمولاً در بین بهترینهای تاریخ قرار داشته و اکثر منقدان مشهور آنرا ستایش کرده اند. قرار گرفتن در بین صد فیلم برتر انجمن سینمای آمریکا و صد فیلم برتر انتخابی مجله تایم و قرار گرفتن در بین چند فیلم برتر سایت IMDB از آن جمله است. هفته نامه Entertainment Weekly به فیلم به عنوان بهترین فیلم ربع قرن اخیر اشاره کرد و نوشت بسیار سخت است پیدا کردن صحنه ای در این فیلم که به نمادی تبدیل نشده باشد. همچنین منتقد معروف راجر ایبرت فیلم را به عنوان تاثیر گذار ترین فیلم دهه نود معرفی کرد.
تارانتینو به عنوان اولین اثرش، "سگدانی" را ساخت. فیلمی با فیلمنامه قوی و ساختار محکم که با بودجه ای ناچیز ساخته شد. تقریباً کل فیلم در یک گاراژ اتفاق می افتد و محیطی شبیه به تاتر دارد. فیلم دنیای تبهکاران را به بهترین شکل نشان می دهد. با ساختن این فیلم بود که نام تارانتینو بر زبانها افتاد. دومین اثر او همان "پالپ فیکشن" است که موضوع مورد بحث است. متاسفانه بعد از ساختن این شاهکار، تارانتینو هر روز گامی به عقب برداشت. فیلم بعدی او "جکی براون" جذاب و البته معمولی است. دو فیلم بعدی او "بیل را بکش" (1و2) فیلمهایی کاملاً تجاری هستند که علیرغم خوش ساخت بودن، حرفی برای گفتن ندارند و فیلم آخر او یعنی “گواهی مرگ” باز هم بدتر شده است. به هر حال تارانتینو علیرغم استعداد فیلمسازی بالا و هوش سرشار که حتی در فیلمهای نه چندان با ارزش اخیرش مشهود است، نخواسته و یا نتوانسته موفقیت Pulp Fiction را تکرار کند، هر چند همین فیلم برای قرار دادن نامش در بین بزرگان تاریخ سینما کافی است.
نگاهی به فیلم:
در یک کلام Pulp Fiction نگاهی ژرف و البته متفاوت به فرهنگ عامه معاصر آمریکاست. اثری که در آن از همه جذابیتهای سینمایی برای تاثیرگذاری بیشتر بر بیننده استفاده شده است. فیلم را می توان یک کمدی سیاه قلمداد کرد و یا آنرا در ژانر نوار جدید (Neo-Noir) قرار داد. همچنین در فیلم نشانه هایی از تفکر پست مدرن به چشم میخورد.
داستان روایت زندگی دو تبهکار حرفه ای وینسنت و جولز است. در جریان یکی از جنایات، آنها به طرز معجزه آسایی نجات می یابند. جولز این حادثه را نوعی معجزه و شفاعت الهی می پندارد در حالیکه وینسنت صرفاً آنرا یک اتفاق میداند. جولز سعی در تحول دارد و از این کار دست میکشد، ولی وینسنت که به کار خود ادامه میدهد و معجزه را ناچیز می شمارد، خود در اتفاقی نادر کشته می شود.
در فیلم خشونت، آدمکشی و تزریق مواد مخدر به وضوح نشان داده میشود. این فضا در تمام فیلمهای تارانتینو وجود دارد و به نوعی قسمتی از شگرد خاص سینمایی او محسوب می شود. فضایی که یکی از دلایل مخالفت معدود منتقدان این فیلم است، اگر چه باید پذیرفت که این زبان سینمایی تارانتینوست و شاید همین فضاست که تا این اندازه فیلم را تاثیرگذار و متفاوت کرده است.
![]() فیلمنامه: بازیگران:
قرار بود نقش وینسنت به مایکل مدسون داده شود ولی او بازی در فیلم دیگری را انتخاب کرد (و هنوز افسوس میخورد) و سرانجام نقش به جان تراولتا رسید. همه و حتی خود تراولتا اعتقاد دارند که بازی در این فیلم دوران بازیگری او را دگرگون کرد و از او بازیگری مطرح ساخت. اگرچه پالپ فیکشن تراولتا را ستاره کرد ولی باید پذیرفت که تراولتا هم در بزرگ کردن فیلم بی اثر نبوده است. بازی روان او در نقش قاتلی خونسرد به یکی از نقشهای معروف تاریخ سینما بدل شده است، گویی اصلاً این نقش برای او نوشته شده است. ساموئل ال جکسون در نقش جولز مثل همیشه عالی است، چقدر قشنگ کتاب مقدس میخواند و چقدر خوب نقش یک انسان متحول شده را بازی میکند. اوما تورمن (در نقش میا) نیز با این فیلم معروف شد و البته بوروس ویلیس هم که تا قبل از این در فیلمهایی صرفاً تجاری بازی کرده بود، در نقش بوچ خود را مطرح کرد و بعداً در آثار بزرگ دیگری مثل حس ششم درخشید. بازی بقیه بازیگران از جمله وینگ رامس (مارسلا والاس)، اماندا پلامر (هانی بانی)، تیم روت (پامپکینز)، هاروی کیتل (ولف)، کریستوفر واکن (کاپیتان کونز) و حتی خود تارانتینو (جیمی) نیز قابل تامل است. انتخاب موسیقی:
برای این فیلم هیچ موسیقی جدبدی ساخته نشد و تارانتینو خود آهنگهای مختلفی از سالهای گذشته موسیقی عامه پسند امریکا را انتخاب کرد. موسیقی تیتراژ ابتدایی فیلم Misirlou، آهنگی یونانی است که با اجرای دهه شصت“Dick Dale” پخش میشود. اما ناگهان با صدای چرخاندن موج رادیو به آهنگ "Jungle Boogie" تبدیل میشود (و همین نیز به نوعی خبر از فیلمی متفاوت میدهد.)
آهنگ صحنه معروف رقص وینسنت و میا به نام "You Never Can Tell" کاری از ستاره موسیقی راک اند رول “Chuck Berry” است. یکی از آهنگهای زیبای فیلم جایی است که وینسنت در حال تزریق هروئین و سپس گشت و گذار در خیابانهای لوس انجلس است. آهنگی به نام “Bullwinkle-part2” از گروه راک Centurions در دهه شصت. موسیقی زیبای تیتراژ پایانی فیلم یعنی “Surf Rider” کاری از “The Lively Ones” بازهم از آهنگهای راک دهه شصت است.
روایت غیر خطی: داستان فیلم از نظر زمانی به چند قسمت تقسیم شده که به ترتیب نشان داده نمی شود. در حقیقت اگر ترتیب واقعی وقایع به صورت: 1- ماموریت وینسنت و جولز برای به دست آوردن صندوقچه، 2- نجات معجزه آسای آن دو، تحول جولز، ماجراهای بعدی و نهایتاً رفتن به کافه 3- رفتن وینسنت و میا به رستوران و 4- ماجرای بوچ و مارسلا، کشته شدن وینسنت توسط بوچ و صلح میان بوچ و مارسلا باشد، در فیلم این وقایع به صورت 1-3-4-2 نشان داده می شود. در حقیقت قسمت کلیدی (شماره 2 ) در آخر فیلم نشان داده می شود (یک تکه از این بخش نیز در ابتدای فیلم و پیش از تیتراژ نشان داده میشود). در پایان فیلم و با دیدن این قسمت، کل وقایع صورت منطقی پیدا میکند.
روایت غیر خطی داستان بدون دلیل و صرفاً به خاطر پیچیده کردن و یا جذابیت نبوده است. اگرچه این کار بر جذابیت فیلم افزوده است ولی کارگردان هدف مهم تری داشته است. در حقیقت بیننده با دانستن سرانجام داستان به تماشای بخش پایانی می نشیند و همین باعث تفکر بیشتر میشود. اینکه جولز که سعی در تحول داشت، احتمالاً نجات پیدا کرده ولی وینسنت که حادثه به وجود آمده را صرفاً یک اتفاق دانست و به اعمال خود ادامه داد، خود در اتفاقی بسیار عجیب کشته شده است. صحنه ها و دیالوگها:
اکثر دیالوگها و نماهای فیلم به یاد ماندنی است.
در صحنه ای که جولز و وینسنت مورد شلیک چند گلوله قرار می گیرند و به طرز معجزه آسایی نجات پیدا می کنند، جولز آنرا شفاعت الهی میداند و اعتقاد دارد که خدا از آسمان فرود آمده و گلوله ها را متوقف کرده است، در حالیکه وینسنت آنرا یک اتفاق میداند: - This was divine intervention. You know what divine intervention is?
سکانس حضور وینسنت و میا (همسر مارسلا رییس وینسنت) در رستوران Jack Rabbit Slim's با فضایی رویایی از دهه 50 یا 60 نیز به یاد ماندنی است. گفته میشود که بعدا" تعداد زیادی رستوران و کافه در سراسر دنیا به یاد فیلم این نام را برای خود انتخاب کردند. گفتگوهای وینسنت و میا جالب است. مثلاً وینست از میا تقاضا میکند که جوکی که در نمایشش گفته را بازگو کند، میا خودداری کرده و میگوید که ممکن است تو آنرا دوست نداشته باشی و من خجالت بکشم. وینسنت میگوید که قول میدهم به تو نخندم و میا میگوید: این دقیقاً همان چیزی است که از آن می ترسم! - You told 50 million people, and you can't tell me? I promise I won't laugh. (و بعدا" و پس از اتفاقاتی که برای آنها می افتد، میا با لحنی تقریباً گریان آن جوک را برای وینسنت تعریف میکند و البته هیچ یک نمی خندند). صحنه جالب دیگر رفتن میا به دستشویی برای مصرف کوکایین است در حالیکه در کنار او انبوه زنان در حال آرایش جلوی آینه هستند. اوج سکانس رستوران در صحنه رقص دو نفره وینسنت و میاست. صحنه ای که به یکی از صحنه های معروف سینما تبدیل شده است. به طور کلی سکانس رستوران از آن جهت قابل توجه است که تنها قسمت فیلم است که چهره ای انسانی و عادی از وینسنت جنایتکار نشان می هد.
سکانس گرفتار شدن بوچ و مارسلا در دام منحرفان جنسی نیز قابل تامل است. به خصوص لحظه ای که بوچ میخواهد فرار کند ولی در یک لحظه تصمیم میگیرد به دشمن خود مارسلا کمک کند و با پیدا کرن یک شمشیر به صحنه بر میگردد. اوج سکانس موقعی است که بوچ با شمشیر یکی از متجاوزان را از پای در می آورد و اینجاست اوج خواری مارسلا، رییس با ابهت تبهکاران که به راحتی حکم قتل دیگران را میداد. او به بوچ میگوید که اکنون با او بی حساب شده ولی باید این موضوع بین ما دو نفر و این مرد متجاوز که باقی عمر کوتاهش را در دردی جانسوز سپری خواهد کرد باقی بماند و بوچ باید از شهر برود و دیگر برنگردد.
Don't tell nobody about this. This shit is between me, you and Mr. "Soon-To-Be-Livin' The-Rest-of-His-Short-A-s-s-Life-in-Agonizing-Pain".... And when you gone, you stay gone, or you be gone....... ![]() - Butch, whose motorcycle is this ? یکی از نکات جالب، رفتن وینسنت به دستشویی است. او سه بار در فیلم این کار به ظاهر بدون اهمیت را انجام می دهد ولی هر بار منشا اتفاقاتی مهم می شود. بار اول زمانی است که وینسنت و جولز در کافه نشسته اند و در فاصله رفتن وینسنت به دستشویی زن و مرد جوان به کافه دستبرد میزنند. بار دوم در خانه میاست که وینسنت در دستشویی با خود کلنجار می رود که به اخلاق پایبند باشد و به میا کاری نداشته باشد. در این فاصله میا هروئین وینسنت را به تصور اینکه کوکائین است مصرف میکند و بیهوش میشود. بار سوم زمانی است که وینسنت در خانه بوچ منتظر رسیدن اوست تا او را بکشد ولی درست در همان لحظه ای که به دستشویی میرود بوچ سر می رسد و وینسنت را با تفنگ خودش که بیرون دستشویی جا گذاشته می کشد.
اما اوج فیلم سکانس آخر است. وینسنت و جولز در یک کافه مورد دستبرد دو سارق مسلح قرار میگیرند. جولز در یک لحظه تفنگ سارق را از او می رباید و خود به سوی او نشانه میرود. او که قبل از این واقعه دچار تحول شده، به جای کشتن سارق به اختیار خود به او پول می دهد و به قول خودش جان او را میخرد. سپس برای او آیاتی از کتاب مقدس میخواند، آیاتی که قبلاً پیش از کشتن قربانیان خود برای آنها میخواند ولی این بار در مورد آن تفکر میکند: ]**این قسمت را برای فهم بهتر ترجمه کردم**]
"راه مرد درستکار از همه سو در بند ناراستی خودپرستان و جور اهریمنان است. خوشا آنکه به نام نیکوکاری و خوشنودی گله ناتوانان را در دره تاریکی چوپانی کند که او پاسدار برادر خویش و یابنده فرزندان گمشده است. و من با کینه و خشم بر آنان که بخواهند برادرانم را نابود کنند خواهم تاخت و آنگاه که خشمم را بر تو فرود آورم، خواهی دانست که من پروردگارم."
سپس جولز میگوید: من این را سالها گفتم، بدون اینکه به آن فکر کنم، گمان میکردم که این فقط جملاتی است که باید پیش از کشتن کسی به زبان بیاورم. اما امروز اتفاقی افتاد که باعث شد دوباره فکر کنم. شاید تو اهریمنی و من مرد درستکار و این اسلحه چوپان است که مرا در دره تاریکی از شر تو حفظ میکند. شاید هم تو مرد درستکاری و جهان اهریمن و من چوپان، دوست دارم که این طور باشد ولی واقعیت این نیست. در حقیقت تو آن ناتوان هستی و من جور اهریمن، ولی سخت تلاش میکنم که آن چوپان باشم.
The truth is, you're the weak...and I'm the tyranny of evil men,
But I'm tryin', Ringo. I'm tryin' real hard...to be the shepherd...
انتهای سکانس پایانی بیرون رفتن وینسنت و جولز از کافه است، در حالی که آینده آن دو برای بیننده مشخص است و فیلم این گونه به پایان می رسد.
****************************************************
اگر به نظریه سینمای مولف رجوع کنیم، بدون شک تارانتینو یکی از آخرین کارگردانان مولف به حساب می آید. فردی که با ساختن پالپ فیکشن، سینمایی را به عنوان سینمای خودش به جهان معرفی کرد. اگرچه او به عقب گام برداشت و هرگز بعد از این اثر، فیلم بزرگی نساخت ولی حتی اگر او به روزهای اوج بازگردد، ساختن فیلمی در اندازه پالپ فیکشن کاری بسی دشوار است. شاهکاری که در آینده بسیار از آن یاد خواهد شد. بدون شک پالپ فیکشن جزئی از میراث قرن بیستم خواهد بود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 23:13 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
پست قبلی در مورد سینما، به کارگردان سورئال دیوید لینچ اختصاص پیدا کرد. در اینجا میخوام کمی در مورد بنیانگذار سورئالیسم در سینما یعنی لوئیس بونوئل (Luis Bunuel) بنویسم، کارگردانی که در کنار کسانی مثل اورسون ولز، هیچکاک، برگمان، فلینی، کوبریک و چند نفر دیگه، نامش مترادف با سینماست. این فیلمساز اسپانیایی در سال 1900 در خانواده ای مرفه و مذهبی به دنیا اومد. در کودکی به مدرسه کاتولیک فرستاده شد، چیزی که اصلاً با روحیاتش سازگار نبود و سرانجام از اونجا اخراج شد. او در دانشگاه مادرید ابتدا در علوم طبیعی، سپس کشاورزی، مهندسی و سرانجام فلسفه تحصیل کرد و این دانشگاه منشا آشناییش با نقاش بزرگ سورئالیست سالوادور دالی شد. بونوئل ابتدا در فرانسه دو فیلم سگ اندلسی (1929) و عصر طلایی (1930) که فیلمنامه هر دو توسط سالوادور دالی نوشته شد رو کارگردانی کرد. بعد به امریکا مهاجرت کرد و سپس به مکزیک رفت. در مکزیک فیلمهایی مثل فراموش شدگان (1950)، نازارین (1959) و ویریدیانا (1961) رو ساخت. سپس به فرانسه برگشت و فیلمهایی مثل بل دو ژور (1967)، تریستانا (1970) و سه فیلم آخرش یعنی جذابیت پنهان بورژوازی (1972)، شبح آزادی (1974) و موضوع مبهم هوس (1977) رو کارگردانی کرد. او در سال 1983 در مکزیک درگذشت. بونوئل در سال 1929 به کمک سالوادور دالی با فیلم 16 دقیقه ای سگ اندلسی سورئالیسم رو در سینما مطرح کرد. فیلمی که مردم اون دوران چیز زیادی ازش نفهمیدند، ولی امروز به یکی از فیلمهای مرجع سینما تبدیل شده. بونوئل به عنوان یک فیلمساز طغیانگر شناخته شده و همواره به سیاست، سرمایه داری، مذهب و کلاً باورهای رایج جامعه حمله میکنه. فیلم عصر طلایی هم به همین دلایل تا سالها توقیف بود. یکی از شاخصه های اکثر کارهای بونوئل به نقد کشیدن زندگی طبقه بورژوا هست، افرادی از طبقه متوسط رو به بالا از جمله تجار و صاحبان صنایع و البته بونوئل قضات، افسران ارتش، کشیشان و .. رو هم اضافه می کنه، کلاً کسانی که اشراف زاده نیستند ولی دارای درجه ای از شخصیت اجتماعی بوده و بیشتر درگیر تجمل و خوشگذرانی هستند و هیچ کس در سینما این کار رو به خوبی بونوئل انجام نداده، شاید به دلیل اینکه خودش هم متعلق به چنین خانواده ای بود. یکی از مواردی که بونوئل همواره در تضاد با اون بوده، کلیساست (با اینکه در یک خانواده متعصب کاتولیک به دنیا اومد) که اوج این تنفر رو در فیلم ویریدیانا می بینیم. فیلمی که موجب خشم کلیسای کاتولیک شد. بونوئل در جایی به طعنه گفته بود که "خدا را شکر که هنوز خدا رو قبول ندارم!" (I am still, thank God, an atheist.). البته بعدها این رو نقض کرد و گفت: من مسیحی نیستم ولی بی خدا هم نیستم، چیزی که باید ازش فرار کرد گناهه و نه خدا. در فیلمهای آخر بونوئل، مقداری از طغیان او کاسته شده و خودش در جایی گفته بود که من همون حرفهای گذشته رو در قالب طنز بیان می کنم و در عین حال که به کسی بر نمیخوره، اثر خودش رو میگذاره. سه فیلم آخر او هم چنین ساختاری داره: جذابیت پنهان بورژوازی (1972)، شبح آزادی (1974) و موضوع مبهم هوس (1977).
جذابیت پنهان بورژوازی (The Discreet Charm of the Bourgeoisie)، ماجرای سفیر یه کشور خیالی (به اسم جمهوری میراندا) هست که با پنج نفر از رفقاش (دو تا خانواده) که اونها هم از طبقه بورژوا هستند، قصد شام خوردن دارند، اما این شام هر بار به دلیلی عجیب به هم میخوره. فیلم در فضایی سورئال و البته کاملاً کمدی میگذره و دارای ترکیبی از صحنه های واقعی و خیالیه که سراسر هجویه ای بر عیاشی و دلمشغولی های طبقه بورژواست. صحنه معروفی هست که اونها برای اینکه به خودشون ثابت کنند که بالاتر از طبقه کارگر هستند، راننده رو صدا میزنند و به اون شراب مارتینی تعارف می کنند که او یکباره گیلاس رو سر میکشه، در حالی که در فرهنگ بورژواها باید مارتینی رو مزه مزه کرد! شبح آزادی(The Phantom of Liberty) فیلمی هست کاملاً سورئال با توالی یک سری وقایع عجیب که هر قسمت بوسیله یه نفر به قسمت بعدی ربط پیدا میکنه. فیلم با صحنه اعدام سربازان اسپانیایی توسط ارتش ناپلئون شروع میشه، در حالی که اونها فریاد مرگ بر آزادی (زنده باد زنجیر) رو سر میدند و بعد به زمان حال (و البته شاید بهتره بگم آینده) میاد. جامعه ای که شاید فقط شبحی از آزادی توش مونده باشه. فیلم به خوبی تمدن بشری رو به تصویر میکشه. از صحنه های جالب فیلم جاییه که والدین بچه ای، اون رو گم کردند و در به در به دنبالش هستند، در حالیکه بچه در کنار اونهاست ولی بهش توجهی نمی کنند که این میتونه نمادی از هویت گم شده بشر در جهان امروز باشه. یا صحنه ای عجیب رو می بینیم که در یه مهمونی، محل غذا خوردن و قضای حاجت عوض شده! فیلم با همون شعار مرگ بر آزادی تموم میشه. موضوع مبهم هوس (That Obscure Object of Desire)، [بیشتر به "میل مبهم هوس" ترجمه شده که البته زیاد درست نیست] ماجرای مردی ثروتمند و مسن هست که عاشق پیشخدمت جوانی میشه و تمام وقت و پول خودش رو صرف میکنه که "جسم" دختر رو به دست بیاره. ولی دختر هر بار با ترفندی مانع این کار میشه و دلیلش هم اینه که عشق فقط در نزدیکی کردن نیست و در صورت این کار، مرد دیگه او رو دوست نخواهد داشت. دختر از آزار دادن مرد لذت می بره و شاید خود مرد هم به این کار راضی باشه. فیلم مروری هست بر غرایز جنسی بشر در تقابل با احساسات عاشقانه. بر خلاف دو فیلم قبلی خیلی ساختار کمدی نداره و همین طور فضای اون هم به واقعیت نزدیکتره. نکته جالب به کار گرفتن دو هنرپیشه برای نقش دختر هست که هر بار یکی از اونها بازی میکنه. شاید دلیل این کار از روی اسم فیلم مشخص باشه، یعنی سوژه هوس اصولاً مبهم هست و هر بار که مرد دختر رو راضی میکنه، اون چهره ای دیگه از خودش رو نشون میده. فیلم رو میشه از زاویه ای ضد زن به حساب آورد، ولی میشه اینطوری هم برداشت نکرد و حتی برعکس به قضیه نگاه کرد. بونوئل به درازای نیم قرن کارگردانی کرد و به طور کلی نمی شه دوره ای رو به عنوان اوج و دوره ای رو به عنوان زوال فیلمسازیش مشخص کرد. در طول این نیم قرن، او همواره موفق بوده. به یاد بیاریم که این سه فیلم در دهه هشتم زندگیش ساخته شده، در حالی که اکثر بزرگان سینما در این سن یا غیر فعال بودند و یا کارهاشون در حد شاهکار نبوده. هیچکاک در مورد بونوئل گفته: "او بزرگترین فیلمساز تاریخه". |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:21 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
دیوید لینچ، متولد 1946، کارگردان بزرگ آمریکایی هست که همواره کارهاش مورد توجه منتقدان بوده. فیلمسازی که عمدتاً به عنوان یکی از خط شکنان بزرگ هالیوود ازش یاد میشه و معمولاً نام آوانگارد در سینمای معاصر آمریکا رو یدک میکشه. شاخص اکثر فیلمهای او (نه همه اونها)، درونمایه سورئال، پیچیدگی و در آمیختن رویا و واقعیته. لینچ در نظرسنجی سال 2003 روزنامه گاردین به عنوان بزرگترین کارگردان معاصر دنیا انتخاب شد. (و البته عباس کیارستمی هم در اون نظرسنجی ششم شد.) قصد ندارم در مورد فیلم شناسی لینچ در اینجا بحث کنم، فقط در همین حد بگم که اولین فیلمش ، کله پاک کن (Eraserhead) در سال 1977 باعث تحسین نابغه سینما یعنی استنلی کوبریک شد، مخمل آبی (Blue Velvet) درسال 1986 غوغایی در سینما به پا کرد و جاده مالهالند (Mulholland Drive) در سال 2001 توجه اکثر منتقدان رو به خودش جلب کرد. فیلمهای بزرگی مثل مرد فیل نما، از ته دل وحشی، بزرگراه گمشده و داستان استریت از دیگر ساخته های اونه. جاده مالهالند شاید بزرگترین اثر لینچ باشه. (البته بعضی هم مخمل آبی رو بهترین می دونند). لینچ جایزه بهترین کارگردان جشنواره کن رو برای این فیلم به دست آورد و نامزد اسکار بهترین کارگردانی هم شد. این فیلم همیشه محبوب منتقدان بوده و حتی منتقد معروف آمریکایی راجر ایبرت که همواره یکی از مخالفان اصلی لینچ بوده (و در اواسط دهه هشتاد که مخمل آبی تحسین همه رو برانگیخت، به عنوان یکی از معدود مخالفان این فیلم شناخته شد و فقط یک ستاره از چهار ستاره معروف خودش رو به اون داد)، این فیلم رو بسیار تحسین کرد و اظهار کرد که من لینچ رو حالا و به خاطر ساخت این فیلم می بخشم! پیچیدگی ظاهری فیلم و در هم آمیزی رویا و واقعیت و گذشته و حال، در کنار نماد گرایی منحصر به فرد، موسیقی و صحنه پردازی مناسب، جملات زیبا و پر معنا و همچنین بازی روان بازیگران، اون رو به شاهکاری کم نظیر تبدیل کرده. لینچ معمولاً از خبرنگاران گریزانه و در مورد فیلمهاش هم کمتر نظر میده و اعتقاد داره که قضاوت با بیننده هست. اما استثنائاً در مورد جاده مالهالند به ۱۰ سرنخ اشاره می کنه. به یاد میارم که لینچ در جایی از کارگردانانی انتقاد کرده بود که فقط با جابجا کردن سکانسها در صدد بغرنج کردن و افزایش جذابیت فیلم هستند. اما در مورد فیلم لینچ باید پذیرفت که مفهومی عمیق در پس پرده نهفته. داستان فیلم رو این گونه میشه بیان کرد (اگه فیلم رو ندیدید، بهتره این قسمت رو نخونید، چون باعث از بین رفتن جذابیت فیلم میشه- به قول خارجی ها: Warning, Spoiler!): دختر جوانی به نام دایان به هالیوود میاد، در تست بازیگری برای فیلمی، انتخاب نمیشه و دختری به اسم کامیلا انتخاب میشه. به هر حال این دو با هم دوست میشن و روابط جنسی هم با هم برقرار می کنن. کامیلا که از بازی در این فیلم معروف شده، در فیلمهای بعدیش هم نقشهای فرعی برای دایان پیدا می کنه. شهرت کامیلا باعث میشه که با کارگردان معروفی نامزد بشه و روابطش رو با دایان قطع کنه. حسادت دایان به کامیلا سرانجام باعث میشه که شخصی رو برای کشتن او اجیر کنه. بعد از کشتن کامیلا، دایان دچار عذاب وجدان میشه. او در خواب دنیایی ایده آل رو برای خودش تصور میکنه و شخصیت ها رو اونطور که دوست داره میسازه. خودش یه دختری معصوم به اسم بتی تبدیل میشه که در تست بازیگری تحسین همه رو بر می انگیزه. کامیلا هم به دختری به نام ریتا تبدیل میشه که با بتی دوست میشه و با هم روابطی برقرار می کنند. شخصی ناشناس به کامیلا تبدیل میشه که قدرت تصمیم گیران پشت پرده هالیوود، کارگردان رو مجبور میکنه که نقش اول رو به اون بده و کارگردان (نامزد کامیلا در واقعیت) به شخصی ناموفق در زندگی و کار تبدیل میشه. او حتی قاتل کامیلا رو به انسانی بی عرضه تبدیل میکنه که هرگز قدرت کشتن اون رو نداره. سرانجام دایان از خواب بیدار میشه و به گذشته فکر می کنه. عذاب وجدان از کاری که انجام داده، سرانجام اون رو به خودکشی وادار می کنه. داستان به سادگی اون چیزی که در بالا گفتم روایت نمی شه. اگر با این گونه سینما آشنا نباشید، شاید بارها باید فیلم رو ببینید تا سر نخ هایی پیدا کنید. قصد ندارم در اینجا فیلم رو تفسیر کنم، چرا که اصولاً تفسیر واحدی وجود نداره و هر بیننده ای خودش می تونه مفاهیمی از اون رو درک کنه. به هر حال به یه سری نکات جالب فیلم اشاره کوتاهی می کنم. فیلم با یه صحنه رقص شروع میشه. یادم میاد از دوستی از اهالی سینما شنیدم که می گفت به نظرت میاد تعدادی زیادی در حال رقصیدن هستند ولی اگه درست نگاه کنی، می بینی فقط سه تا زوج هستند. شاید کارگردان میخواد بگه که شخصیتهای داستان اونقدر هم زیاد نیستند اگه دقت کنی. بعد از رقص، دایان در حال خواب نشون داده میشه در حالی که نفس نفس میزنه و از اینجاست که رویا شروع میشه. یکی از نکات پیرمرد و پیرزنی هستند که بتی رو وقتی به هالیوود میرسه همراهی می کنند. شاید اونها نمادی از وجه معصوم دایان باشند و شاید هم نمادی از جذابیتهای ظاهری هالیوود (این رو فعلاً داشته باشید). یکی از سکانسهای زیبای فیلم جاییه که مردی هراسان به صاحب کافه میگه شخصی وحشتناک در پشت این کافه هست و وقتی با صاحب کافه به اون محل میروند، مرد هراسان بعد از دیدن چهره مهیب اون شخص بیهوش میشه. این کافه همون جاییه که دایان پول قتل کامیلا رو به قاتل داد.ه مرد هراسان نمادی از ترس از کاریه که دایان انجام داده و شخص مهیب شاید زشتی گناه و شاید اصلاً خود دایان باشه (این رو هم داشته باشید). در رویا می بینیم در کیف ریتا مقدار زیادی پول و کلیدی آبی رنگ پیدا میشه که در اون لحظه دایان در خواب یادش نمیاد که اونها چیه. در بیداری بعداً می بینیم که پول همون هزینه قتل کامیلا و کلید آبی رنگ کلیدیه که قاتل به دایان میگه بعد از انجام قتل، اون رو در جایی که گفته خواهد دید. صحنه مهم دیگه جاییه که ریتا و بتی به سراغ خونه واقعی دایان میرن و با جسد متعفن او روبرو میشن (که در حقیقت سرانجام چنین سرنوشتی برای دایان رقم می خوره). اشاره ای هم به سکانس زیبای Club Silencio بکنم. جایی در رویای دایان، بتی و ریتا به اونجا میرند. مجری نشون میده که صدای هر سازی که بخواهید می شنوید، در حالی که نوازنده ای وجود نداره. بتی در حالی که به خودش میلرزه، در کیفش جعبه ای آبی رنگ پیدا می کنه که کلید آبی رنگ اون رو باز می کنه. در حقیقت ، دایان کم کم در رویا متوجه میشه که این دنیا واقعی نیست. سرانجام در رویا کابوی به سراغش میاد و با جمله "دختر زیبا، وقت بیداریه" اون رو بیدار میکنه. (کابوی رو قبلاً در رویا دیدیم، جایی که کارگردان رو مجبور میکنه که از کامیلا برای نقش اول استفاده کنه و اصرار داره که رفتار انسان مسیر زندگی اون رو تعیین نمی کنه، بلکه مسیر تعیین شده و بهتره که انسان رفتارش رو بر مبنای اون تعیین کنه.)
از اینحا در واقعیت هستیم. چهره دایان اصلاً به چهره معصومی که برای خودش در رویا (به اسم بتی) ترسیم کرده بود شباهت نداره و آثار ترس و پشیمانی در اون کاملاً مشهوده. کلید آبی رنگ روی میزه و نشون میده که قتل انجام شده. در حقیقت کلید واقعیه، ولی جعبه ای که کلید اون رو باز می کنه فقط در رویا وجود داره. بعد از این دایان گذشته رو به خاطر میاره و در اینجا متوجه تمام ماجرا و انگیزه قتل کامیلا توسط دایان میشیم. در پایان دایان در نظر خودش اون چهره مهیب رو دوباره می بینه، در حالی که بیشتر به شخصی بیچاره شبیهه تا وحشتناک و جعبه آبی رنگ در دستشه. اون جعبه رو در پاکتی پنهان می کنه و دور میندازه، ولی از داخل پاکت پیرمرد و پیرزنی که در ابتدا اشاره کردم بیرون میان و به سمت دایان هجوم میارن که باعث میشن اون وحشت زده خودش رو بکشه. همون طور که گفتم اینها می تونند نمادی از وجه معصوم و در حقیقت وجدان دایان باشند و یا نمادی از زیبایی های ظاهری هالیوود، که در ابتدا او رو جذب خود کردند و سرانجام باعث بدبختیش شدند. (لینچ در جای دیگه ای هم طعنه ای به هالیوود می زنه، جایی که دستهای پشت پرده می خوان که بازیگر خاصی انتخاب بشه و در حقیقت اونها سیاستهای هالیوود رو تعیین می کنن.) سرانجام فیلم با جمله Silencio به پایان می رسه. فیلم، رذالتهای نهفته در نهاد بشر رو به بهترین شکل ممکن به تصویر می کشه و بیننده زشتی اونها رو تا اعماق وجود حس می کنه. کمتر فیلمی می تونه به این اندازه در این راستا تاثیر گذار باشه. جاده مالهالند از اون فیلمهاییه که یه بار دیدن براش کفایت نمی کنه. شخصاً ، تا حالا اون رو 4-5 بار دیدم و هر بار نکات تازه ای، چه از لحاظ سینمایی و چه مفهومی در اون پیدا می کنم. ضمناْ از اون فیلمهایی هست که خیلی دلم می خواد روزی اونو روی پرده سینما ببینم. به عقیده شخصی، می تونم بگم که جاده مالهالند بهترین فیلم قرن بیست و یکم تا به امروز بوده. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:26 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
معمولاً راجع به فیلمهایی می نویسم که نظرم در موردش مثبت باشه. برای این کار دو تا دلیل دارم، اول اینکه ایراد گرفتن و ذکر ضعفهای یک اثر، نیاز بیشتری به تسلط به موضوع داره که در مورد سینما من خودم رو در اون حد نمی بینم. دوم اینکه هدف اصلی من از نوشتن در مورد یک فیلم اینه که با برشمردن نکات مثبت اون، دیگران رو به دیدنش تشویق کنم. اما گاهی هم سخت میشه فیلمی رو دید و نظر منفی رو در موردش نگفت! به این بهانه میخوام چند جمله ای در مورد سنتوری بنویسم. اول به یه نکته اشاره کنم که وقتی از یه کارگردان خوشم میاد و فیلمهاش رو دوست دارم، هرگز نمی تونم بگم که هر فیلمی میسازه فیلم خوبیه. یعنی فیلم خوب رو به خاطر خودش و نه کارگردانش دوست دارم. مثلاً با اینکه معتقدم Pulp Fiction تارانتینو بهترین فیلمی هست که تا به امروز دیدم، میتونم بگم که kill Bill ساخته همین کارگردان یکی از ضعیف ترین فیلمهایی هست که تا به حال دیدم. در مورد مهرجویی لزومی به گفتن نداره که یکی از بهترین کارگردانهای سینمای ماست. کسی که با فیلم گاو تحولی در سینمای ایران ایجاد کرد. شخصاً اکثر کارهای مهرجویی رو دوست دارم، به خصوص هامون رو که البته به اعتقاد خیلی ها هم یکی از بهترینهای تاریخ سینمای ایرانه. فیلم آخر مهرجویی قبل از سنتوری، یعنی مهمان مامان هم دردهای طبقه پایین جامعه رو به بهترین شکل ممکن در قالب یه داستان خیلی ساده نشون میداد. ولی در مورد سنتوری.... با سر و صدایی که در مورد سانسور فیلم در جشنواره فجر شد و بعدش لغو مجوز اکران و بعد فروش سی دی قاچاق، کنجکاو شدم که فیلم رو ببینم. اما با دیدن فیلم شوکه شدم. آیا واقعاً این فیلم مال مهرجویی بود؟! نمی خوام خیلی وارد جزئیات بشم، فقط به دو نکته اشاره میکنم. نکته اول فضای سبک یا بهتر بگم فضای جلف فیلم، با اون دیالوگهای ضعیف، لب زدنهای ناهماهنگ رادان روی ترانه های پخش شده و از همه مهمتر حرکات و شوخی های سبک دو هنرپیشه اول فیلم. بهرام رادان و گلشیفته فراهانی از بازیگران خوب سینمای ما هستند، ولی حرکات اونا بیشتر بیننده رو یاد لوس بازیهای بعضی زوجهای هنری (!) معلوم الحال و پر طرفدار که احتیاجی به ذکر نامشون نیست میندازه. به یاد داشته باشیم که کارگردانی خیلی در بازی هنرپیشه نقش داره، یه مثال مناسب بازی خسرو شکیبایی در فیلم هامون از خود مهرجویی هست که به یکی از نقشهای ماندگار سینمای ایران تبدیل شد و اصلاً شکیبایی تا سالها توی اون نقش مونده بود. اما نکته دوم و مهم تر، در مورد محتوای فیلم هست. واقعاً فیلم چی میخواد بگه؟ میخواد بگه که به خواننده مجوز ندادند، رفت معتاد و بدبخت شد؟ حالا گیریم نتیجه درست، پس این وسط نقش سینما چیه؟ فیلمسازی یعنی نشون دادن یه سری حقایق به صورت غیر مستقیم و با اتکاء به ابزار هنری که در اختیار کارگردان هست که ناخود آگاه بیننده رو وادار به تفکر و نتیجه گیری کنه. یاد فیلم اخراجی ها افتادم (که هنوز ناراحتم که چرا وقت صرف دیدنش کردم ، البته بعد از چند دقیقه اول، بقیه رو به شیوه Seeking Forward دیدم!). کارگردان این فیلم هم می خواد نتیجه گیری کنه که جبهه خیلی از اراذل رو اصلاح کرده. حالا به درست یا غلطش کاری ندارم، ولی این نتیجه گیری به مستقیم ترین و بدیهی ترین شکل ممکن و با اتکاء به یه سری هزلیات بی محتوا انجام میشه. جالبه که سنتوری و اخراجی ها پارسال جایزه ویژه انتخاب تماشاگران جشنواره فجر رو به طور مشترک دریافت کردند، ببینید سطح انتظار تماشاگرانمون رو! بپذیریم که به هر حال تعداد زیادی از فیلمها به رغم نداشتن ارزش هنری، تماشاگر پسند هست و اصولاً برای فروش ساخته میشه، کاری هم با ایران نداره، همه جای دنیا همین طوره. نمیشه ایراد گرفت، به هر حال فیلم برای تماشاگر ساخته میشه. ولی از کارگردانی مثل مهرجویی بیشتر انتظار می رفت. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:57 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
فیلم تشریفات ساده (A Pure Formality)، به کارگردانی جوزپه تورناتوره، محصول مشترک ایتالیا و فرانسه در سال 1994 هست. جوزپه تورناتوره (Giuseppe Tornatore) متولد 1956، کارگردان ایتالیایی، بیشتر به خاطر ساخت فیلمهای سینما پارادیزو (1988) و مالنا (2000) شهرت پیدا کرده. هر چند تشریفات ساده نسبت به این دو اثر کمتر شناخته شده، به طور کلی از نظر منتقدین فیلم مثبتی ارزیابی شده. پرداختن به موضوعی بدیع، به رغم روایت کند که البته به اقتضای موضوع هست، فیلم رو به اثری تحسین برانگیز تبدیل کرده. فیلم در سال 1994 نامزد نخل طلای جشنواره کن شد هر چند جایزه به اثر بی نظیر تارانتینو یعنیPulp Fiction رسید. فیلم با یک شلیک گلوله در شبی بارانی شروع میشه و به دنبالش مردی رو می بینیم (با بازی ژرار دوپاردیو) که سراسیمه فرار میکنه ولی دستگیر شده و به بازداشتگاهی نمناک و مرموز منتقل میشه. با اومدن بازپرس (با بازی رومن پولانسکی)، بازجویی شروع میشه. بعد از معلوم شدن اینکه متهم نویسنده معروفی به نام اونوف هست، رفتار بازپرس با او مقداری ملایم تر میشه، چرا که خود بازپرس یکی از طرفداران سرسخت کتابهاش هست. اونوف سعی میکنه گذشته رو به یاد بیاره، ولی هر بار تا نزدیکی زمان واقعه پیش میره و بعد از اون دیگه چیزی رو به خاطر نمیاره. متناقض گویی هایی اون و اینکه چرا نمی تونه گذشته رو به یاد بیاره، بازپرس رو هر لحظه عصبی تر میکنه. او حتی یک بار اقدام به فرار می کنه ولی دستگیر میشه. سرانجام، در یک پایان رمزآلود، اونوف گذشته رو به یاد میاره و مشخص میشه که قاتل و مقتول هر دو خود او هستند و در حقیقت اونوف خودکشی کرده. بعد از این اعتراف، اونوف به آرامش میرسه و سپس به جای نامعلومی منتقل میشه.
با شروع فیلم، بیننده احساس میکنه که فیلمی از ژانر جنایی (Crime) رو تماشا میکنه، ولی به تدریج متوجه میشه که روایت فیلم عادی نیست و با فیلمی از ژانر رمزآلود (Mystery) روبرو هست. هر چند تقریباً کل زمان فیلم به سوال و جوابهای دو هنرپیشه اصلی و همین طور یادآوری های اونوف به صورت فلش بک میگذره، فضای مرموز و تاریک فیلم و موسیقی مناسب در پس زمینه (ساخته انیو موریکونه، یکی از مطرح ترین آهنگسازان تاریخ سینما)، بیننده رو به دنبال خودش میکشونه. البته بازی روان و درخشان دو هنرپیشه فیلم هم بی تاثیر نیست. دوپاردیو که مثل همیشه فوق العاده هست و پولانسکی که از برترین کارگردانهای سینماست، در کسوت بازیگری هم موفق ظاهر شده. دو هنرپیشه به فرانسوی صحبت می کنند، هر چند نسخه اصلی فیلم به زبان ایتالیایی (با دوبله) عرضه شده. پایان فیلم و مشخص شدن حقیقت واقعاً حیرت آور و غیر منتظره هست، هر چند ممکنه تعداد محدودی از بیننده ها زودتر اون رو حدس بزنند. در پایان وقتی اونوف در حال انتقال به بیرون هست، شخص دیگه ای رو می بینه که تازه آورده شده. اونوف از پیرمرد خدمتکار میپرسه که آیا او هم چیزی نمی دونه و در پاسخ میشنوه که هر کسی اینجا میاد اولش چیزی نمی دونه. در پایان مشخص نیست که اونوف به کجا منتقل میشه و البته فیلم هم سعی در روشن شدن این موضوع نداره. تشریفات ساده ذهنیتی از جهان بعد از مرگ رو به تصویر میکشه. در حقیقت فیلم می تونه نمایی از برزخ و سوال و جواب در اون عالم رو نشون بده. این فیلم با محور قرار دادن شخصیتی که مرده ولی خودش از این موضوع غافله، مسلماً الهام بخش فیلمهای موفق دیگه ای همچون حس ششم (1999) و دیگران (2001) بوده. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 22:59 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقت پیش یکی از دوستان گفت که در مورد فیلمهای اسکاری امسال مطلبی بنویس. راستش تا الان من فقط یکی از این فیلمها رو دیدم. این فیلم نه No country for old men ، نه There will be blood و نه Atonement بلکه فیلم استثنایی The Diving Bell and the Butterfly هست که میشه اون رو "حباب غواصی و پروانه" ترجمه کرد. این فیلم ساخته کارگردان آمریکایی جولین اشنیبل (Julian Schnabel)، محصول مشترک فرانسه و امریکا در سال 2007 هست و زبان فیلم و همین طور بازیگران فرانسوی هستند. فیلم در سال 2007 نامزد اسکار بهترین کارگردانی، فیلمبرداری، فیلمنامه و تدوین شد و البته قبل از اون در گلدن گلاب، برنده جایزه بهترین کارگردانی و بهترین فیلم خارجی شده بود. اما علتی که باعث شد این فیلم رو زودتر ببینم نه اینها، بلکه کسب جایزه بهتربن کارگردانی از جشنواره کن بود. من شخصاً به یه اصل اعتقاد دارم و اون اینکه فیلمی که نخل طلا و همین طور جایزه بهترین کارگردانی جشنواره کن رو می بره نمی تونه خوب نباشه، اصلی که تا حالا کمتر برام استثنا داشته. فیلم بر اساس یک داستان کاملاً واقعی ساخته شده. ژان دومینیک بابی، سردبیر یکی از نشریات معروف پاریس دچار سکته مغزی میشه و بعد از به هوش اومدن متوجه میشه که دچار بیماری نادری به نام Locked-in syndrome شده. با وجود هشیاری کامل، ژان قادر به حرکت اعضای بدنش نیست و فقط میتونه پلک چپش رو تکون بده. اون در ابتدا احساس ناامیدی می کنه ولی به تدریج به کمک یک زن مددکار، روشی برای بیان مقاصد خودش پیدا می کنه. به این معنی که مددکار حروف زبان فرانسه رو به ترتیب تعداد استفاده پشت سر هم تکرار می کنه و هر کدوم که مورد نظر ژان هست، با یه پلک زدن اون مشخص میشه. این روش بسیار طولانی تنها راه حرف زدن برای آدمیه که تنها حرکت بدنش تکون دادن یه پلکه. به هر حال ژان عزم خودش رو جزم می کنه و به کمک یه منشی که این کار رو براش انجام میده، موفق میشه کتابی به نام "حباب غواصی و پروانه" بنویسه و در اون، خاطراتش در مدت بیماری، توصیف جهان از دید یه فرد مبتلا به Locked-in syndrome و از همه مهم تر، تصور و شبیه سازی کارهای روزمره یه فرد سالم به کمک حافظه و قوه تخیل رو شرح میده. کتاب فروش بسیار خوبی می کنه، اما متاسفانه فقط ده روز بعد از انتشار کتاب (و حدود 15 ماه پس از واقعه) ژان از دنیا میره.
حباب غواصی و پروانه فیلم بسیار خوش ساختیه. فیلم بر اساس داستانی واقعی ساخته شده و کارگردان در عین وفاداری به این موضوع، از هنر فیلمسازی خودش برای نشون دادن دنیا از دید ژان و همین طور به تصویر کشیدن تصورات و رویاهای این فرد به بهترین شکل ممکن استفاده میکنه. روایت خاص و در عین حال ساده داستان و همین طور زاویه دید فیلم که بیشتر اون از منظر ژان هست، فیلم رو به یه اثر برجسته تبدیل کرده. فیلم آغاز عجبیبی داره و از همون لحظه اول بیننده رو با خودش همراه میکنه. در حقیقت، فیلم با لحظه به هوش اومدن تدریجی ژان شروع میشه و اون کم کم می فهمه که فقط قادر به پلک زدن هست. در دقایق اولیه، فیلم فقط از دید ژان و همین طور چند بازگشت به گذشته (فلش بک) روایت میشه و تا دقایقی، چهره فعلی ژان نشون داده نمیشه. فیلمبرداری فوق العاده و همین طور تغییر مکرر و مناسب زاویه دید فیلم (جهان واقعی از دیدگاه ژان - جهان خیالی در تصورات ژان - خاطرات ژان به صورت فلش بک - ژان بیمار از دیدگاه بیننده) از نکات برجسته فیلم به حساب میاد و البته موسیقی تاثیرگذار فیلم هم نقش مهمی در موفقیتش داره. توجه به این نکته هم جالبه که در اواخر فیلم که در یه فلش بک، ژان در حال رانندگی به سمت خونه زنش هست، موسیقی زیبای فیلم شاخص سینمای موج نوی فرانسه یعنی چهارصد ضربه به گوش میرسه. در حقیقت ژان خودش رو در اعماق یه اقیانوس احساس میکنه، در حالی که حباب غواصی سنگینی به سر داره. سنگینی حباب هر لحظه اون رو بیشتر به پایین می کشونه، ولی ژان سعی میکنه به کمک خاطرات گذشته و قوه تصورش، که به پروانه تشبیه شده، خودش رو بالا بکشه. فیلم حباب غواصی و پروانه، جدال روح انسان با ناتوانی جسمی رو به بهترین شکل ممکن به تصویر میکشه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:27 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
فیلم برهنه (Naked) ساخته مایک لی (Mike Leigh) محصول سال 1993 کشور انگلستان هست. مایک لی، کارگردان مشهور انگلیسی در سال 1943 متولد شد. بعد از کارگردانی اولین فیلم خودش در سال 1971، به کارگردانی نمایشهای تلویزیونی رو آورد ولی از سال 1988 شروع به ساخت فیلمهای سینمایی کرد. فیلم برهنه که در سال 1993 ساخته شد، جایزه بهترین کارگردان جشنواره کن رو نصیب لی کرد. او سه سال بعد یعنی در سال 1996، با فیلم Secrets & Lies برنده نخل طلای کن شد. لی با فیلم Vera Drake در سال 2004، شیر طلایی جشنواره ونیز رو هم از آن خودش کرد. دو فیلم آخری نامزد اسکار بهترین کارگردانی هم شدند. فیلم برهنه دارای یک پلات کوتاهه در حالیکه مدت اون بیشتر از دو ساعت هست. منظور اینه که کل داستان رو میشه در چند سطر خلاصه کرد ولی فیلم بیشتر به جزئیات می پردازه. فیلم ماجرای یک انسان سرگردان و بی هدف به اسم جانی (با بازی درخشان David Thewlis) هست که بعد از یه سکس همراه با خشونت در منچستر، به خونه دوست دختر سابقش در لندن فرار میکنه. در اونجا همخونه دوستش رو فریب میده و با اون رابطه برقرار میکنه. بعد از اختلاف با اون، خونه رو رها کرده و برای مدت یک شبانه روز در خیابونهای لندن پرسه میزنه. بیشتر زمان فیلم در همین مدت میگذره که در طول اون، جانی با انسانهای مختلفی هم صحبت میشه. در آخر فیلم جانی مورد ضرب و شتم عده ای قرار میگیره و مجروح به خونه دوستش برمیگرده. اون به دوستش قول میده که با هم به منچستر برگردند ولی فردای اون روز، جانی پولهایی که در خونه هست رو بر میداره و لنگان لنگان فرار میکنه و به زندگی بی هدف خودش ادامه میده.
فیلم برهنه یک شاهکار سینمایی هست. فیلمبرداری و به خصوص نورپردازی منحصر به فرد اون، ظاهری سرد و پر از ناامیدی به فیلم میده. موسیقی بی نظیر فیلم که در ابتدا، انتها و در طول فیلم تکرار میشه هم این حالت رو تشدید میکنه. مثل اکثر فیلمهای مایک لی، فیلم زندگی روزمره مردم عادی رو نشون میده و در حقیقت یه رویکرد رئالیسم اجتماعی مدرن داره. بازی درخشان و منحصر به فرد دیوید تولیس در نقش جانی، تحسین همه منتقدان رو در پی داشت و جایزه بهترین بازیگر جشنواره کن رو هم نصیبش کرد. جانی یه انسان سرگردان و بی هدف هست، انسانی که مشخصاً خیلی کتاب خونده و از همه چیز اطلاع داره. اون سعی میکنه با حرفهای فلسفی و روانشناختی خودش، هر کسی رو مورد سوء استفاده قرار بده و خودش رو سرگرم کنه. با اینکه شخصیت جانی کاملاً ضد قهرمان هست ولی بیننده به اون علاقه مند میشه و باهاش احساس همدردی میکنه. یکی از بهترین قسمتهای فیلم، گفتگوی طولانی جانی با یه نگهبان شبانه هست. صحنه آخر فیلم هم که جانی پولها رو برمیداره و لنگان لنگان فرار می کنه، در حالیکه موسیقی فیلم در زمینه پخش میشه، یه پایان بسیار مناسب برای فیلم به حساب میاد. فیلم برهنه روایت زندگی انسانهایی هست که بدون هیچ حفاظی در مقابل بحرانهای زندگی مدرن شهری قرار دارند و در حقیقت این وجه تسمیه فیلم هم میتونه باشه. به نظر شخصی ، Naked یکی از بهترین و تاثیرگذارترین فیلمهایی هست که تا به امروز ساخته شده. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 1:11 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
فیلم طناب (Rope) ساخته آلفرد هیچکاک محصول 1948 آمریکا، اولین فیلم رنگی این کارگردان محسوب می شه. این فیلم به خاطر پیوستگی زمانی و نماهای طولانی به یکی از فیلمهای مرجع تاریخ سینما تبدیل شده که در ادامه در موردش بیشتر توضیح خواهم داد.
درباره کارگردان: آلفرد هیچکاک (1980-1899) کارگردان انگلیسی، اولین فیلم خودش رو در سال 1925 ساخت و تا 1939 در انگلستان فیلمسازی کرد. سپس به آمریکا رفت و فیلمهای بعدی خودش رو (که شامل اکثر کارهای بزرگش هست) در بین سالهای 1940 تا 1976 در هالیوود ساخت. صحبت کردن در مورد هیچکاک در چند سطر خیلی سخته، کسی که از نظر خیلی ها بهترین کارگردان تاریخ سینما محسوب می شه. هیچکاک فقط یه کارگردان نیست، بلکه نو آوری هاش در مسائل فنی، حرکات دوربین، طراحی صحنه، نور پردازی و خیلی چیزهای دیگه باعث شده که صحنه های فیلمهاش به صورت یه تابلوی نقاشی در ذهن بیننده باقی بمونه. اما از همه این ها مهم تر، ژانر سینمایی منحصر به فرد اونه که از بقیه متمایزش می کنه. بر خلاف تصور عمومی، فیلمهای هیچکاک ترسناک نیست (شاید فقط فیلم روانی (Psycho) و تا حدی هم فیلم پرندگان (Birds) رو بشه در ژانر وحشت قرار داد) و اصولاً هدف هیچکاک ترسوندن مخاطب نیست. از طرفی فیلمهای اون در ژانر پلیسی یا جنایی هم قرار نمی گیره، چون با اینکه قتلی اتفاق میفته، قاتل معمولاً از ابتدا مشخصه و ابهامی در کار نیست. اما این هنر کارگردان هست که با وجود این موارد، بیننده رو از اول تا آخر فیلم در حالت دلهره (Thrill) و تعلیق (Suspense) قرار میده، کاری که به جرات میشه گفت هیچ کارگردان دیگه ای به این شکل انجام نداده. یه نکته جالب در مورد هیچکاک اینه که هیچ وقت جایزه اسکار بهترین کارگردانی رو نبرد، با اینکه پنج بار نامزدش شد. چیزی که در در مورد بزرگان دیگه ای مثل چارلی چاپلین، اورسون ولز و استنلی کوبریک هم صدق میکنه و اعتبار این جایزه رو تا حدی زیر سوال میبره. خلاصه داستان: برندون (جان دال) و فیلیپ (فرلی گرنجر)، همکلاسی سابقشون دیوید رو دعوت می کنند و اون رو با یه طناب خفه و جسدش رو داخل یه جعبه قرار میدن. این کار تحت تاثیر صحبتهای معلم سابقشون، روپرت (جیمز استیوارت) انجام میشه که زمانی در مدرسه از هنر کشتن سخن می گفته و آدمکشی رو به جای جنایت، یه جور هنر می دونسته، به طوریکه یه سری انسانهای برتر این امتیاز رو دارند که انسانهای پست یا درجه دو رو بکشند. به هر حال اونها خانواده و نامزد مقتول و همینطور معلم سابقشون رو در همون روز به مهمونی دعوت و برای اینکه کسی بویی نبره، میز شام رو روی جعبه ای که مقتول داخلشه می چینند. برندون سعی می کنه با اتکا به عقایدی که داره، خودش رو خونسرد نگه داره، ولی فیلیپ به تدریج کنترل خودش رو از دست میده و رفتارهایی بروز میده که باعث شک روپرت می شه. مهمونی تموم میشه ولی روپرت به بهانه جاگذاشتن سیگارش بر می گرده و به تدریج پیش میره تا در نهایت در جعبه رو باز می کنه و جسد رو می بینه. برندون سعی می کنه روپرت رو متقاعد کنه که این تحقق همون چیزیه که خودش ازش حرف می زده، ولی روپرت از اون چه گفته احساس شرم می کنه. در آخر، روپرت گلوله های هفت تیر اونها رو به بیرون پنجره شلیک می کنه و منتظر حضور پلیس می شه. مروری بر فیلم: مهم ترین ویژگی فیلم، همونطوری که در ابتدا هم گفتم، پیوستگی زمانی فیلم و پلانهای طولانی اونه. کل فیلم شامل فقط یه سکانسه، یعنی از ابتدا تا پایان، هیچ پرش زمانی توی فیلم رخ نمی ده و زمان در طول داستان به اندازه مدت زمان فیلمه. از اون مهم تر، نماهای بسیار طولانی فیلم هست. کل فیلم شامل فقط 10 پلان هست که طول بعضی از اونها به ۱۰ دقیقه می رسه. (حداکثر طول یه حلقه فیلم در اون زمان ۱۰ دقیقه بوده، وگرنه چه بسا این زمان طولانی تر هم میشد!) همونطور که می دونید، پلان (نما) که کوچکترین واحد فیلمه، به تصاویر گرفته شده با یه حرکت دوربین (از شروع تا کات) گفته می شه و مدت معمول اون خیلی کمتر از ده دقیقه هست و این تدوینگر هست که بعداً اونها رو کنار هم قرار میده. ولی تو این فیلم، عملاً تدوینی وجود نداره. شاید تماشاگر سینما متوجه دشواری های ساخت این فیلم نشه، ولی گرفتن پیوسته ده دقیقه فیلم با توجه به اشتباهات متعدد بازیگران و عوامل خیلی دشواره. ضمن اینکه گفته میشه که دیوارهای اتاقها متحرک بوده و یه سری از عوامل دائماً دیوارها و مبلمان رو جا به جا می کردند تا جا برای حرکت دوربین باز بشه. به این نکته هم دقت کنید که در ابتدای فیلم هوا روشنه و به تدریج آفتاب غروب می کنه و شب میشه. یعنی هر روز حداکثر یه پلان می گرفتند و اگه یه پلان خراب میشد، مجبور بودند تا فردا همون موقع صبر کنند که با همون روشنایی دوباره تکرارش کنند. نکته دیگه در مورد فیلم اینه که کلش در داخل یه اتاق میگذره، چیزی که بهش یه ظاهر تأتری میده. طراحی صحنه فوق العاده و چشم انداز نیویورک از داخل پنجره (که ما رو متوجه گذر زمان و فرا رسیدن شب هم می کنه) از نکات برجسته فیلمه. جالب اینه که فیلم موسیقی متن نداره و همین بیشتر اون رو شبیه تأتر میکنه. با تمام این اوصاف، هنر کارگردان، تماشاگر رو سر جای خودش میخکوب می کنه. شروع فیلم با یه نمای لانگ شات از بیرون پنجره به خیابونه و بعد به داخل اتاق میاد، جایی که برندون و فیلیپ، تقریباً دیوید رو خفه کردن. یعنی بدون هیچ مقدمه ای، قتل نشون داده میشه و بعداً در طول فیلم کم کم انگیزه مشخص میشه. برندون که واقعاً امتیاز برتر بودن رو در خودش احساس کرده، خونسرد عمل میکنه ولی فیلیپ بلافاصله پشیمون میشه و کم کم کنترل خودش رو از دست میده، که نهایتاً باعث کشف ماجرا از سوی روپرت میشه. در فیلم صحبت از هنر کشتن (Art of Murder) میشه، چیزی که در عمل واقعاً وجود داره (می تونید Search کنید!) همچنین از نیچه و Superman اون یاد میشه (اگه "چنین گفت زرتشت" نیچه رو با ترجمه داریوش آشوری خونده باشید، دیدید که به اسم "ابر انسان" ترجمه شده). به نظر میرسه که این موضوع با توجه به زمان فیلم ( بعد از جنگ جهانی دوم) و اینکه نازیسم تحت تاثیر عقاید نیچه شکل گرفت، مطرح شده باشه. حتی در بحث هاشون به هیتلر هم اشاره میشه، البته برندون اعتقاد داره که طرفداران هیتلر به علت حماقت جزء درجه دومی ها قرار می گیرن و باید کشته بشن! در فیلم اشاره ای هم به "جنایت و مکافات" داستایوفسکی میشه. یکی از صحنه های قشنگ فیلم جاییه که عمه مقتول با طالع بینی به فیلیپ میگه که دستات تو رو به شهرت میرسونه (با توجه به نوازندگی فیلیپ و در حقیقت ارتکاب قتل (که توسط دستهای خودش انجام شد)). صحنه قشنگ دیگه، مناظره برندون و روپرت (به عنوان طرفدار هنر کشتن) با پدر دیوید (که نمی دونه پسرش کشته شده) هست. صحنه جالب دیگه جاییه که خدمتکار یواش یواش میز شام رو از روی جعبه (حاوی جسد) برمیداره و جعبه تا آستانه باز شدن پیش میره. اما اوج فیلم جاییه که روپرت به ماجرا پی میبره، در جعبه رو باز میکنه و جسد رو می بینه. دیالوگ های بعدی اون با برندون و فیلیپ، زیباترین قسمت فیلمه، جایی که روپرت از اونچه گفته احساس شرمساری میکنه و به اونها می گه که کی تعیین کرده که شما برترید و اون موجود بدبخت، مادونه، مگه شما خدا هستید؟ نکته آخر در مورد بازی هاست. جیمز استیوارت (روپرت) که احتیاجی به تعریف نداره، یکی از بهترینهای تاریخ سینماست که بعداً در چند فیلم دیگه هیچکاک هم بازی کرد. اما جان دال (برندون) و فرلی گرنجر (فیلیپ)، که به اندازه استیوارت معروف نیستند، در نقش یه آدم خونسرد و یه آدم عصبی و وحشتزده فوق العاده ظاهر شدن. این نکته هم جالبه که هیچکاک تقریباً در تمام فیلمهاش در یه صحنه ظاهر شده که به Hitchcock Cameo معروفه و در حقیقت امضای هنریش محسوب میشه. در این فیلم هم در نمای اول، به صورت یه رهگذر از خیابون رد میشه. خیلی طولانی شد! به هر حال توصیه می کنم این فیلم رو حتماً ببینید و اگه قبلاً دیدید یه بار دیگه با دقت بیشتر نگاه کنید. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:58 توسط محمد
|
|
||